بشارت باد بر شما به ظهور وصی و فرستاده امام مهدی (ع)، یمانی موعود سید احمدالحسن (ع)
7 Juin 2021

متن نوشتاری :
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم صل على محمد وآل محمد الأئمة والمهديين وسلم تسليماً
سؤال/ ۴۵: ما معنى قوله تعالى في أول سورة البقرة: ﴿ألم * ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين * الذين يؤمنون بالغيب﴾ ؟
الجواب: بسم الله الرحمن الرحيم ﴿آلم * ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ * وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ * أُولَئِكَ عَلَى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾.
پرسش ۴۵: معنای سخن خداوند متعال در ابتدای سورهی بقره چیست: (آلم * اين است همان کتابی که در آن هيچ شکی نيست، پرهيزگاران را راهنما است * آنان که به غيب ايمان میآورند).
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم (آلم * اين است همان کتابی که در آن هيچ شکی نيست، پرهيزگاران را راهنما است * آنان که به غيب ايمان میآورند و نماز را بر پا میدارند، و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق میکنند * و آنان که به آنچه بر تو و به آنچه بر پیامبران پيش از تو نازل شده است ايمان میآورند و به آخرت يقين دارند * ايشان از سوی پروردگارشان بر هدایتی هستند، و آنها همان رستگارانند).[۱]
اسم الله: هو مدينة الكمالات التي أشرقت وتجلت من حقيقته وهويته سبحانه التي لا يعلمها إلا هو سبحانه وتعالى. كما أن الرحمن الرحيم وهما متحدان في المعنى يمثلان باب هذه المدينة، وظل هذه المدينـة في عالم الممكنات هو الذي أشرقت في ذاته وتجلت فيه وهو محمد (ص)، قال تعالى: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾؛ لأنه تخلق بأخلاق الله، وإلا فلا يستحق خُلق أن يوصف بأنه عظيم إلا إذا كان تجلّياً وظهّوراً لأخلاق الله سبحانه وتعالى، ومن هنا كان محمد (ص) مدينة العلم. أما باب هذه المدينة فهو علي (ع) ومن اختلط لحمها بلحمه ودمها بدمه فاطمة (ع)، وبهذا فعلي (ع) تجلي للرحمن، وفاطمة (ع) تجلي للرحيم، وهما متحدان كاتحاد الرحمن الرحيم ومفترقان كافتراق الرحمن الرحيم.
اسم الله: همان شهر کمالاتی است که از حقیقت و هویت خدای سبحان ـکه کسی جز او سبحان و متعال آن را نمیداندـ اشراق و تجلّی یافته است. الرحمن الرحیم که در معنا با یکدیگر اتحاد دارند، نماد باب این شهر هستند. سایهی این شهر در عالم ممکنات همان کسی است که در ذات او اشراق و در آن تجلّی یافته است و او حضرت محمد (ص) میباشد. خداوند میفرماید: (و تو بر خُلقی عظيم هستی)[۲]؛ چرا که او به اخلاق خدا آراسته گردیده است وگرنه هیچ خُلقی این شایستگی را ندارد که با صفت عظیم توصیف شود مگر اینکه تجلّی و ظهوری از اخلاق خداوند تبارک و تعالی باشد، و این چنین است که حضرت محمد (ص) شهر علم میشود. دروازهی این شهر علی (ع) است و همچنین کسی که گوشتش با گوشت او و خونش با خون او آمیخته شده، یعنی فاطمه (ع). به این ترتیب علی (ع) تجلّی الرحمن است و فاطمه (ع) تجلّی الرحیم، و این دو با هم متحدند مانند اتحاد الرحمن الرحیم و از هم جدایند مانند جدایی الرحمن الرحیم.
﴿أ ل م﴾: قال أمير المؤمنين (ع): (أنا: ح الحواميم، أنا: قسم أ ل م … أنا: ترجمة ص … أنا: ن والقلم). وهذه الحروف هي أسماء أهل البيت (ع)، وهنا (م) محمد، و (ل) علي، و (أ) فاطمة وإذا حسبت عدد هذه الحروف وجدتها أربعة عشر على عددهم (ع). وتكرر الميم (۱۷) مرة، واللام (۱۳) مرة، والألف (۱۳) مرة. ومن هذه الحروف تألف القرآن، وهم (ع) القرآن. ومن هذه الحروف يؤلف الاسم الأعظم كما روي عنهم (ع)، وهم الاسم الأعظم كما روي عنهم (ع) أيضاً، أي تجلي الاسم الأعظم، وما يمكن أن يعرف من الاسم الأعظم، أو قل الاسم الأعظم في عالم الخلق (الممكنات). وكما أنّ الكتابة تتألف من اختلاط هذه الحروف الأربعة عشر النورانية مع الأربعة عشر الأخرى الظلمانية، كذلك وجود المخلوق (الممكن) يتألف من اختلاط نورهم بالظلمات، أو قل: تجلي أنوارهم في الظلمات. كما أنهم (ع) يمثلون تجلي نور الله سبحانه وتعالى في الظلمة، وأعني بالظلمة العدم القابل للوجود، قال تعالى: ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُور ٍ﴾. فهم (ع) مَثَل نور الله.
(ا ل م): امیر المؤمنین (ع) میفرماید: (من، (ح) حوامیم هستم. من، جدا کننده (ا ل م) هستم… من ترجمان (ص) هستم… من (ن و القلم) هستم).[۳] این حروف همان اسامی اهل بیت (ع) هستند. در اینجا «م» محمد، (ل) علی و (الف) فاطمه است. اگر تعداد حروف مقطعه را محاسبه کنیم خواهیم دید چهارده تا میشوند، به تعداد اهل بیت(ع). (میم) 17 بار، (لام) 13 بار و (الف) نیز 13 بار تکرار شدهاست. قرآن از این حروف تألیف شده است و آنها (ع) همان قرآن میباشند.[۴] و همان طور که از ایشان (ع) روایت شده، اسم اعظم از این حروف تشکیل شده است[۵] و همان طور که از آنها (ع) روایت شده، آنها اسم اعظم میباشند[۶]، یعنی تجلّی اسم اعظم و آنچه که ممکن است از اسم اعظم دانسته شود، یا میتوان گفت اسم اعظم در عالم خلق (ممکنات). همانطور که کتابت (نوشتن) عبارت است از در هم آمیختن این چهارده حرف نورانی با چهارده حرف ظلمانی دیگر، وجود مخلوق (ممکن) نیز از طریق اختلاط نور آنها با ظلمات یا میتوان گفت: تجلّی انوار آنها در ظلمات، تألیف و تکوین مییابد. همانطور که آنها (ع) به مثابه تجلّی نور خداوند سبحان و متعال در ظلمت میباشند؛ منظورم ظلمت با قابلیت وجود میباشد. حق تعالی میفرماید: (خداوند نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن، چراغی باشد، آن چراغ درون آبگينهای و آن آبگينه چون ستارهای درخشنده از روغن درخت پر برکت زيتون که نه خاوری است و نه باختری افروخته باشد، روغنش روشنی بخشد هر چند آتش به آن نرسيده باشد، نوری افزون بر نور ديگر خدا هر کس را که بخواهد به آن نور راه مینمايد و برای مردم مثلها میآورد، زيرا بر هر چيزی آگاه است).[۷] آنها (ع) مَثَل نور خداوند هستند.[۸]
﴿ذَلِكَ الْكِتَاب﴾: ذلك : اسم إشارة للبعيد، وهو هنا إشارة إلى الحروف: (ا ل م) القريبة، فالبعد المراد هنا ليس مكاني بل شأني، فهذه الأسماء المباركة والتي هي كتاب الله أيضاً عالية الشأن رفيعة الدرجة والمقام لا تنال، قال (ص) ما معناه: (يا علي، ما عرف الله إلا أنا وأنت، وما عرفني إلا الله وأنت، وما عرفك إلا الله وأنا). والكتاب: أي كتاب الله الحاوي للعلم وهو محمد (ص) أو الميم، وهو علي أو اللام، وهو فاطمة أو الألف. ومحمد (ص) هو الكتاب الأتم والكلمة التامة، والأولى بأن يطلق كتاب الله عليه، فالموجودات جميعها منطوية في صفحة وجوده المباركة ومكتوبة فيه، كالكلمات المكتوبة في السجل. وهو صلوات الله عليه في عالم الخلق الألف والياء، والبداية والنهاية، والظاهر والباطن. وكذلك علي وفاطمة، ولكنه صلوات الله عليه كتاب بلا حجاب، وهما صلوات الله عليهما محجوبان به (ص) عن الذات. فهو المدينة وهما الباب المواجه للخلق، ومنهما يؤخذ، ومنهما يفاض على الخلق. أما الباب الآخر للمدينة والكتاب المواجه للذات الإلهية فهو الرحمن، وبهذا الباب العظيم الرحمة افتتح عالم الخلق أو كما يسميه بعضهم عالم الإمكان، وببركته خلق الإنس والملائكة والجان، وبه يعلمون وبه يرزقون وبه يدبر الأمر، ولو دبر بغيره لاشتدت العقوبات والمثلات، ولما بقي على ظهر الأرض أحد من هذا الخلق الذاكر لنفسه أشد الذكر الغافل عن ربه، قال تعالى: ﴿الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْأِنْسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ﴾.
(ذَلِكَ الْكِتَابُ): (ذلک) اسم اشاره به دور است و در اینجا اشارهای به حروف نزدیک «ا ل م» میباشد. دوری در اینجا دوری مکانی نیست بلکه دوری از نظر شأن و مقام میباشد. این نامهای مبارک که خود کتاب خدا نیز میباشند، آن قدر رفیع الشأن و بلند مرتبه و والا مقام هستند که دست یافتنی نمیباشند. پیامبر (ص) به این مضمون فرموده است: (ای علی! کسی خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا کسی نشناخت جز خدا و تو، و تو را کسی نشناخت جز خدا و من).[۹] (الکتاب): یعنی کتاب خدا که حاوی علم است؛ او حضرت محمد (ص) یا همان (میم) میباشد و او علی یا (لام) است و او فاطمه یا (الف) است. محمد(ص): کاملترین کتاب و کتاب تامه است و شایسته است که کتاب خدا بر او اطلاق گردد. موجودات جملگی در صفحهی وجود مبارکش مندرج و نگاشته شده است؛ همانند کلمات نگاشته شده در طومار. او (ص) در عالم خلق الف و یاء است، آغاز و سرانجام است و ظاهر و باطن. علی و فاطمه نیز اینچنین هستند؛ ولی آن حضرت (ص) کتابی است بدون حجاب در حالی که این دو (ع) به وسیلهی آن حضرت (ص) از ذات محجوب میباشند. پس او همان شهر است و این دو، دروازهی پیش روی خلق هستند؛ از این دو گرفته میشود و از این دو بر خلق افاضه میگردد. الرحمن، دروازهی دیگر شهر و کتاب است که رو به روی ذات الهی میباشد. با این درب عظیم رحمت، عالم خلق یا طبق آن گونه که برخی نامیدهاند، عالم امکان افتتاح شد و به برکت آن انسان و فرشتگان و جنّیان خلق شدند و با آن علم میآموزند و با آن روزی داده میشوند و با آن امور تدبیر میشود که اگر به غیر او تدبیر شود عقوبتها و مصیبتها شدت میگیرد و کسی از این خلق خودخواه که از یاد پروردگارش غافل است بر این زمین باقی نمیماند. حق تعالی میفرماید: (خدای رحمان * قرآن را تعليم داد * انسان را بيافريد * به او گفتن آموخت).[۱۰]
وقال تعالى: ﴿وَهُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمَنِ قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ مَتَابِ﴾، فربّ محمد (ص) وواهبه الكمال هو الرحمن، أي إنّ الرحمن هو باب الذات الذي يفاض منه الكمال على محمد (ص). وقال تعالى: ﴿ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَيّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى﴾، فخص هذين الاسمين بالذكر؛ لأن الفيض منهما، فالأول – أي الله – جامع لكمالات الذات، والثاني باب الذات. ولما كان ظهور الذات في عالم الخلق هو علي (ع) فلا تعجب من قوله (ع): (أنا مقدر الأفلاك ، ومكوكب النجوم في السماوات، ومن بينهما بإذن الله تعالى وعليتها بقدرته وسميتها الراقصات ولقبتها الساعات، وكورت الشمس وأطلقتها ونورتها، وجعلت البحار تجري بقدرة الله وأنا لها أهل. فقال ابن قدامة: يا أمير المؤمنين لولا أنك أتممت الكلام لقلنا لا اله إلا أنت، فقال أمير المؤمنين (ع): يا بن قدامة لا تتعجب تهلك بما تسمع، نحن مربوبون لا أرباب نكحنا النساء وحملتنا الأرحام وحملتنا الأصلاب، وعلمنا ما كان وما يكون وما في السماوات والأرضين بعلم ربنا، نحن المدبرون فنحن بذلك مخصوصون، ونحن عالمون). فبعلي يدبر عالم الخلق (عالم الإمكان)، فهو تجلي اسم الرحمن، وهو الباب الذي يخرج منه ما في المدينة – محمد (ص) – إلى سوها. وبقي أنّ الكتاب يمكن أن يطلق على القرآن الكريم، فمحمد (ص) وعلي (ع) هما القرآن الناطق، والقرآن الكريم ليس سوى صورة أخرى لمحمد (ص).
خداوند متعال میفرماید: (در حالی که آنها به رحمان کافر میشوند. بگو: او پروردگار من است خدايی جز او نيست بر او توکل کردهام و توبهی من به درگاه او است).[۱۱] بنابراین پروردگار محمد (ص) و بخشایندهی کمال به او، الرحمن است؛ به عبارت دیگر رحمن همان دروازهی ذات است که از آن کمال بر محمد (ص) افاضه میشود. و خداوند متعال میفرماید: (بگو: چه الله را بخوانيد چه رحمان را، هر کدام را که بخوانيد، نامهای نيکو از آنِ او است).[۱۲] اینکه این دو اسم را به به طور خاص نام برده، از آن رو است که فیض از این دو میباشد. اولی یعنی الله، جامع کمالات ذات و دومی باب و دروازهی ذات میباشد. از آنجا که ظهور ذات در عالم خلق، علی (ع) است، از گفتار آن حضرت (ع) در شگفت مباش که فرمود: (منم بوجود آورنده افلاک و پدید آورنده ستارگان در آسمانها و هر چه در بین آنهاست به اذن خداوند تبارک و تعالی و با قدرت او آنها را برافراشتم و آنها را رقصندههای آسمان نامیدم و به ساعتها ملقب کردم و خورشید را بیفروغ کرده و آنرا دوباره آزاد کردم و نور بخشیدم و با قدرت خداوند دریاها را جاری ساختم و این کارها در شأن و منزلت من است. ابن قدامه گفت: ای امیر المؤمنین (ع) اگر شما کلام را بر ما تمام نمیکردی میگفتم لا اله الا انت. امیر المؤمنین (ع) فرمود: ای ابن قدامه از چیزی که میشنوی تعجب نکن که هلاک میشوی، ما خود بندگانیم و نه ارباب. با زنها ازدواج کرده و اصلاب و ارحام ما را حمل کردند، و هر چه بوده و خواهد بود و هر چه در آسمانها و زمینها هست را با علم خدای خود دانستیم، ما مدبران وعالمان هستیم وبه آن اختصاص داده شدهایم).[۱۳] پس با علی (ع) عالَم خلق (عالم امکان) تدبیر و اداره میشود. او تجلّی اسم الرحمن است و او دروازهای است که آنچه در شهر ـحضرت محمد (ص)ـ است از آن به سوی دیگران خارج میگردد. آنچه باقی مانده این است که به قرآن کریم میتوان لفظ کتاب را اطلاق نمود. محمد و علی، هر دو قرآن ناطقاند[۱۴] و قرآن کریم چیزی نیست جز تصویر دیگری از محمد (ص).
﴿لا رَيْبَ فِيه﴾: الريب: يعني قلق النفس وخوفها وعدم اطمئنانها، وهو من لوازم الشك ولذلك يستعار للشك أحياناً وخصوصاً الشك العقائدي، فهو مما يستلزم قلق النفس وعدم اطمئنانها وخوفها من العاقبة. والمعنى: إما أنه من يطلب الحق لا يشك في الكتاب، أي في محمد وعلي وفاطمة والأئمة والقرآن. وإما أنه نفس الكتاب لا شك فيه، أي نفس محمد (ص) هي نفس مطمئنة مستيقنة، وكذلك علي وفاطمة والأئمة (ع). وكلا المعنيين صحيحين، وهذا المعنى الأخير يتضمن المعنى الأول. أما بيان هذه الصفة المهمة للكتاب فهو ضروري؛ ليوصف أنه هدى لغيره.
(شکی در آن نیست): (رَیب) یعنی نگرانی و ترس نفْس و ناآرام بودن آن، که از ملزومات شک میباشد و به همین دلیل بعضاً از شک به صورت استعاره مخصوصا برای اشاره به شک عقایدی استفاده میشود؛ چرا که از ملزومات ناآرامی نفس و عدم اطمینان آن و ترسش از فرجام کار است. اما معنایش: کسی که در پی حق است، در کتاب هیچ شک و تردیدی ندارد؛ یعنی در محمد، علی، فاطمه و ائمه (ع) و قرآن. و اینکه در نفس کتاب هیچ تردیدی وجود ندارد؛ یعنی در نفس محمد (ص) که نفس مطمئنهی به یقین رسیده است و علی و فاطمه و ائمه (ع) نیز چنین هستند. هر دو معنا صحیح است و معنای دوم، معنای اول را نیز دربرمیگیرد؛ اما بیان این صفت و خصوصیت برای کتاب ضروری است[۱۵]؛ چرا که بیان میکند که هدایتی برای دیگران میباشد.
﴿هُدىً لِلْمُتَّقِينَ﴾: لما كان الكتاب وهو (محمد (ص) والأئمة) مطمئن ومستيقن بالله وبالرسالة المكلف بأدائها، ولما كان مهدي إلى الحق، كان بالنسبة لغيره هادياً وهدى وعَلَماً يُستدل به على الطريق، ولكن مَنْ هذا الغير؟ فهل لأنه (ص) نور وحق ويقين وتقوى يكون هادياً للجميع؟ وهل لأنه عَلَمٌ منصوب للجميع يكون هادياً للجميع المؤمن والفاسق والمنافق …؟ طبعاً لا؛ لأن ما يلزم الهداية إلى الحق أمران:
الأول: هو نَصبُ عَلَمٍ هادٍ ونور يستضاء به، وهذا هو المهدي الهادي النبي أو الإمام.
والثاني: كون فطرة الإنسان سليمة ليهتدي إلى هذا النور ويستضيء به فالذين لوّثوا الفطرة التي فطرهم الله عليها كيف يهتدون؟ ولو التحقوا بهذا النور واقتربوا منه لم ينفعهم هذا الاقتراب لأنهم لا يبصرون، فستكون عاقبتهم الابتعاد. وبهذا فالكتاب أو الرسول أو الإمام هدىً لأصحاب اليقين، لأن التقوى من لوازم اليقين.
(هدایتی برای پرهیزگاران): از آنجا که کتاب -همان محمد (ص) و ائمه (ع) هستد- به خدا و به رسالتی که مکلّف به ادای آن هستند اطمینان دارند و به یقین رسیدهاند، و از آنجا که هدایت کنندهای به سوی حق میباشند، پس برای دیگران هادی و هدایت و پرچمی هستند که با آن میتوان راه را یافت. اما این دیگران چه کسانی هستند؟ آیا چون آن حضرت (ص) نور و حق و یقین و تقوا است، برای همگان مایهی هدایت میباشد؟ و آیا چون او پرچم برافراشته برای همگان است، همه را از مؤمن و فاسق و منافق… هدایت میکند؟ طبیعتاً خیر؛ چرا که لازمهی هدایت به سوی حق، دو مورد است:
اول: برافراشتن پرچم هدایت و نور است که از آن درخواست روشنایی میشود و این هدایتگرِ هادی، پیامبر یا امام میباشد.
دوم: اینکه فطرت انسان پاک باشد تا با این نور هدایت شود و از آن روشنایی برگیرد. کسانی که فطرت خود را ـکه خداوند آنها را بر این فطرت آفریده استـ آلوده کردهاند چطور هدایت شوند؟! این عده حتی اگر به این نور ملحق شوند و به آن نزدیک گردند، این نزدیکی سودی به حالشان ندارد، چرا که بصیرتی ندارند و فرجامشان دوری است. پس بر این اساس، کتاب یا رسول یا امام، هدایتگری برای صاحبان یقین میباشد؛ چرا که تقوا از ملزومات یقین است.
والسؤال هنا: مَنْ هؤلاء المتقون في زمن رسول الله أي عند بعثه؟ مع أنّ التقوى لا تأتي إلا بعد الإيمان، بل ودرجة عالية منه هي اليقين. ولماذا لم يقل: هدىً للمؤمنين، أو للموقنين؟ ثم إنّ محمداً (ص) والقرآن هدىً لجميع الناس، والدعوة للإسلام عامة، فما معنى التخصيص؟ ثم هل يمكن أن تكون التقوى لباس الحنفي، أو اليهودي أو المسيحي قبل أن يسلم ليوصف بها؟
والجواب هنا: إنّ هؤلاء المتقين هم بعض الأحناف واليهود والمسيح في زمن الرسول (ص)، فهذه الديانات الثلاث هي التي كان بعض أفرادها يتصفون بأنهم يقيمون الصلاة ويدفعون الزكاة للفقراء، قال تعالى: ﴿فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ﴾. ثم إنّ الآيات بيَّنت حالهم بأنهم يؤمنون بما أنزل من قبل الرسول، أي إنهم أصحاب الديانات السماوية. ثم إنّ المتقين في زمن الإمام المهدي (ع) هم بعض المسلمين، وهكذا الأئمة (ع) إلى الإمام المهدي (ع). ومن هنا ففي زمننا مثلاً الإيمان بل واليقين بأهل بيت النبوة لا يكفي ليُوفق الإنسان لإتباع الإمام المهدي (ع) ويكون معه في الصف الأول أو الثاني، أعني الثلاث مائة والثلاث عشر أو العشرة آلاف، بل لابد من العمل بالشريعة الإسلامية، بل والإخلاص بالعمل لوجه الله ليكون الفرد المسلم المؤمن متقياً، ويكون الإمام المهدي هدى له ولإخوانه، فالآيات تُبيّن حال النخبة من المؤمنين بعلم الهدى والكتاب في زمانهم، وليس جميع المؤمنين بالرسول.
سوالی در اینجا مطرح میشود؛ اینکه در زمان پیامبر خدا یعنی به هنگام بعثت آن حضرت، این متقین چه کسانی بودند؟ حال آنکه تقوا فقط پس از ایمان آوردن و حتی پس از درجهی برتر آن یعنی حاصل شدن یقین، میآید. و چرا نگفته: هدایتی است برای اهل ایمان یا اهل یقین؟ علاوه بر این، محمد (ص) و قرآن هدایتی برای همهی مردماند و دعوت اسلام، عام میباشد؛ پس معنای این تخصیص داشتن چیست؟ در ضمن آیا امکان دارد تقوا جامهای حنفی، یهودی یا مسیحی به خود داشته باشد پیش از اینکه به صفت تسلیم شدن و مسلمان بودن توصیف شود؟
پاسخ اینجا است: این متقین برخی از احناف، یهودیان و مسیحیان زمان پیامبر (ص) میباشند و برخی از معتقدان به این ادیان سه گانه به این ویژگی که نماز به پا میداشتند و به فقرا زکات میدادند توصیف شدهاند. حق تعالی میفرماید: (اين قرآن را فقط به این منظور بر زبان تو آسان کرديم تا پرهيزگاران را مژده دهی و ستيزهگران را بترسانی).[۱۶] این آیات در بیان حال آنها میفرماید که ایشان به آنچه پیش از پیامبر نازل شده است ایمان آورده بودند؛ یعنی آنها پیروان ادیان آسمانی میباشند. بنابراین متقین در زمان امام مهدی(ع) برخی از مسلمیناند، و برای زمان ائمه (ع) تا امام مهدی (ع) نیز به همین صورت میباشد. از اینجا مشخص میشود که در زمان ما، به عنوان مثال ایمان داشتن و حتی اهل یقین بودن به اهل بیت نبوّت برای تضمین توفیق داشتن انسان در پیروی از امام مهدی (ع) و همراهی با او در صف اول یا دوم کفایت نمیکند ـ منظور من حضور در جمع سیصد و سیزده نفر یا دهها هزار نفر است ـ بلکه باید به شریعت اسلامی عمل کند، و حتی اخلاص داشتن در عمل برای وجه خدا تا انسانی مسلمان، مؤمن و متقی باشد و امام مهدی (ع) هدایتی برای او و برادرانش بشود. پس این آیات وضعیت برگزیدگان و خاصان مؤمنین پس از آمدن هدایت و کتاب در زمانشان میباشند و تمامی مؤمنان به فرستاده را در برنمیگیرند.
﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ * وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ﴾. الإيمان هو التصديق، ولكن ما المراد بـ (الغيب) هنا؟ ربما للإجابة سنسطر قائمة طويلة، ولن نحصي الغيب قطعاً، وباختصار أقول: إنّ عالمي الملكوت والعقل هما الغيب الأصغر، وعالمي اللاهوت – أو الذات والحقيقة أو الكنه – هما الغيب الأكبر. والغيب الأصغر يمكن أن يكشف بعضه لخاصة من أولياء الله سبحانه وتعالى، كما كشف لإبراهيم (ع)، (لنريه ملكوت السماوات والأرض)، بل ويكشف لمن سلك طريق الله سبحانه وتعالى وإن كانت عاقبته الانحراف كالسامري: ﴿بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ﴾، وكبلعـم بن باعوراء: ﴿آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا﴾، وروي أنه كان يرى ما تحت العرش. أما الغيب الأكبر، فينقسم إلى: الغيب العظيم أو العلي، والغيب الأعظم أو الأعلى، وهما اللذان في تسبيح الصلاة في الركوع والسجود. والغيب العظيم لم يكشف منه شيء إلا للنبي الكريم، ولهذا خوطب بأنه على خلق عظيم، وأنه رأى من آيات ربه الكبرى. ومرَّ الحديث عن الإمام الصادق (ع) في كشف الحجاب للرسول الأعظم خاصة، وهو الحجاب الذي لم يكشف لأمير المؤمنين (ع)، فقال ما معناه: (لو كشف لي الغطاء ما ازددت يقيناً). أما الغيب الأعلى أو الأعظم فهو المحجوب عن الكل، وحجابه الذات أو الأسماء الحسنى.
(آنان که به غيب ايمان میآورند و نماز را به پا میدارند، و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق میکنند * و آنان که به آنچه بر تو و بر پيامبران پيش از تو نازل شده است ايمان میآورند و به آخرت يقين دارند).[۱۷] ایمان، همان تصدیق است؛ اما منظور از (غیب) در اینجا چیست؟ چه بسا در مقام پاسخ، بسیار قلمفرسایی کنیم و باز هم غیب را به طور کامل موشکافی نکرده باشیم؛ اما به اختصار میگویم: دو عالم ملکوت و عقل، غیب کوچکتر (اصغر) میباشند و دو عالم لاهوت ـیا ذات و حقیقتـ و کُنه، غیب بزرگتر (اکبر). غیب اصغر ممکن است قسمتی از آن برای برخی از طرف خداوند سبحان و متعال الهی کشف شود، همانطور که برای ابراهیم (ع) کشف شد (تا ملکوت آسمانها و زمین را به او بنمایانیم)، و حتی برای کسی که سِیر کنندهی راه الهی است حتی اگر فرجام او انحراف باشد، مانند سامری: (من چيزی ديدم که آنها نمیديدند).[۱۸] و مانند بلعم بن باعورا (آيات خويش را به او عطا کرده بوديم و او از آن علم عاری گشت).[۱۹] و روایت شده است که او زیر عرش را میدید.[۲۰] اما غیب اکبر (بزرگتر) به غیب (عظیم یا علی) و غیب (اعظم یا اعلی) تقسیم میشود و اینها همان چیزهایی هستند که در ذکر تسبیح نماز در رکوع و سجود گفته میشود. و غیب عظیم چیزی از آن کشف نگردیده است مگر برای نبی اکرم و از همین رو مورد خطاب قرار گرفته که او بر خُلقی عظیم است[۲۱] و از آیات بزرگ پروردگارش را مشاهده نموده است.[۲۲] پیشتر حدیثی از امام صادق (ع) در خصوص کشف شدن حجاب به طور خاص برای رسول اعظم (ص) بیان شد[۲۳] و این همان حجابی است که برای امیرالمؤمنین (ع) برداشته نشد. آن حضرت مطلبی به این مضمون فرموده است: (اگر پرده از برابرم برداشته شود، چیزی بر یقینم افزوده نگردد).[۲۴] و اما غیب اعلی یا اعظم، از همگان محجوب است و حجاب آن ذات یا اسماء الحسنی (نامهای نیکوتر) میباشد.
ومن هنا فالإيمان بهذه العوالم أي: الملكوت والعقل والذات والحقيقة، هو الإيمان بالغيب، وهذا الإيمان على درجات أوضحها باختصار بهذا المثال: افرض أن حريقاً شب على بعد خمسة كيلو مترات عن مكان تواجدك فأنت تُحاط به علماً بإحدى الطرق التالية:
۱- ينقل لك ثقاة صادقون خبر الحريق.
۲- تذهب وترى الحريق بعينك.
۳- تذهب وترى وتضع يدك في النار وتحترق يدك.
۴- تقع في النار وتحترق حتى تصبح ناراً فتكون أنت من النار.
وربما يتسرع إنسان ويقول: إنّ العلم الحاصل من شهادة خمسين شخصاً ثقاة لا يكذبون هو نفسه العلم الحاصل من رؤية النار بالعين، وهو نفسه العلم الحاصل من رؤية النار واحتراق اليد. وهذا اشتباه؛ لأن العلم الأول يمكن أن ينقض إذا شهد لك خمسون من الثقاة بأنه لا يوجد حريق، والثاني يمكن أن ينقض إذا شككت أنّ هذا الحريق هو سحر عظيم كسحر سحرة فرعون، الذين استرهبوا الناس وسحروا أعينهم. أما الثالث فهو ثابت لا ينقض لوجود أثر النار في يدك، والقلب يكون مطمئناً. قال تعالى: ﴿أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي﴾، فإبراهيم (ع) طلب هذه الدرجة من الإيمان، ولذلك قال تعالى بعدها: ﴿وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾. أما الرابع الذي عبرت عنه بأنه يحترق في النار حتى يصبح هو ناراً، فهذا لم يتحقق إلا لمحمد (ص) الإنسان. وهو فقط من كشف له الحجاب فكان قاب قوسين أو أدنى، وأصبح هو صلوات الله عليه وعلى آله حجاب الذات، ومن كشف له الغيب العظيم، أو بعبارة أخرى الذات أو قل: الكمالات الإلهية المشار إليها بكلمة الله.
از اینجا آشکار میگردد که ایمان به این عوالم یعنی ملکوت، عقل، ذات و حقیقت، همان ایمان به غیب است و این ایمان دارای درجاتی است که با این مثال آن را مختصراً شرح میدهم: فرض کنید یک آتشسوزی در پنج کیلومتری جایی که شما قرار دارید اتفاق افتاده است و شما به وسیلهی یکی از راههای زیر از آن مطلع شدهای:
1- افراد مورد اعتماد و راستگو خبر آتشسوزی را برای شما آوردهاند.
2- شما خود به آنجا رفته و آتشسوزی را به چشم دیدهای.
3- به آنجا رفته و آتشسوزی را دیدهای و دست خود را در آتش گذاشتهای و دستت سوخته است.
4- در آتش بیفتی و بسوزی به طوری که خود، آتش شده، به جزئی از آن تبدیل شوی.
شاید انسان عجله کند و بگوید: علم حاصل از گواهی دادن پنجاه نفر انسان راستگویی که دروغ نمیگویند، همان علم حاصل از دیدن آتش با چشم است و این همان علم حاصل از دیدن آتش و سوختن دست میباشد. این اشتباه است؛ چرا که علم نخست ممکن است نقض شود؛ مثلا اگر پنجاه نفر راستگوی دیگر که دروغگو نیستند به شما بگویند آتشسوزی رخ نداده است. علم دوم هم قابل نقض شدن است؛ مثلا اگر شک کنی که این آتشسوزی، سحری است بزرگ مانند سحر جادوگران فرعون که دیدگان مردم را جادو کردند و آنان را ترسانیدند. سومی به دلیل وجود اثر آتش در دستت، ثابت شده و غیرقابل نقض شدن است و در این حالت قلب آرام و مطمئن خواهد بود. خداوند متعال میفرماید: (آيا ايمان نداری؟ گفت: بلی، ولی میخواهم دلم آرام گیرد).[۲۵] ابراهیم (ع) این درجه از ایمان را خواستار شده بود. بنابراین خداوند پس از آن فرمود: (به اين ترتیب ملکوت آسمانها و زمين را به ابراهیم نشان داديم تا از اهل يقين گردد).[۲۶] اما مورد چهارم که از آن چنین تعبیر کردم که فرد در آتش میسوزد تا آنجا که به بخشی از آتش تبدیل میشود، این حادثه برای کسی محقق نشده است مگر برای محمد (ص)؛ همان انسان. او تنها کسی است که حجاب برایش برداشته شد و به قاب قوسین یا نزدیکتر رسید و او (ص) خود به حجاب ذات تبدیل شد، و کسی شد که غیب عظیم یا به عبارت دیگر ذات یا میتوان گفت کمالات الهی که از آن به کلمة الله یاد میشود، برای او کشف گردید.
وفي الحديث عن هشام بن الحكم، عن أبي الحسن موسى (ع)، قال: قلت له لأي علة صار التكبير في الافتتاح سبع تكبيرات أفضل؟ ولأي علة يقال في الركوع سبحان ربي العظيم وبحمده؟ ويقال في السجود سبحان ربي الأعلى وبحمده؟ قال: (يا هشام، إن الله تبارك وتعالى خلق السماوات سبعاً والأرضين سبعاً والحجب سبعاً، فلما أسرى بالنبي (ص) وكان من ربه كقاب قوسين أو أدنى، رفع له حجاب من حجبه فكبر رسول الله (ص)، وجعل يقول الكلمات التي تقال في الافتتاح، فلما رفع له الثاني كبر، فلم يزل كذلك حتى بلغ سبع حجب وكبر سبع تكبيرات. فلما ذكر ما رأى من عظمة الله ارتعدت فرائصه، فابترك على ركبتيه وأخذ يقول: سبحان ربي العظيم وبحمده، فلما اعتدل من ركوعه قائماً نظر إليه في موضع أعلى من ذلك الموضع خرّ على وجهه يقول: سبحان ربي الأعلى وبحمده. فلما قال سبع مرات سكن ذلك الرعب، فلذلك جرت به السنة).
در حدیث از هشام بن حکم از ابو الحسن موسی (ع) روایت شده است: عرض کردم: به چه علت تکبیر در افتتاح تکبیرات هفتگانه بافضیلتتر است؟ و به چه علت در رکوع سبحان ربی العظیم و بحمده گفته میشود؟ و به چه علت در سجده سبحان ربی الاعلی و بحمده گفته میشود؟ فرمود: (ای هشام! خداوند آسمانها و زمینها و حجابها را هر کدام هفتگانه خلق کرد، پس زمانی که نبی اکرم (ص) را به معراج برد، و مانند دو سر انتهای کمان یا نزدیکتر نسبت به خداوند شد، یک حجاب از حجابها را برای حضرت محمد (ص) برداشت و رسول خدا (ص) یک تکبیر گفت و کلمههایی که در افتتاح گفته میشود را نیز بیان فرمود، و زمانی که دومین حجاب را برای آن بزرگوار برداشت، مجدداً تکبیر گفت، و پیوسته چنین کرد تا هفت حجاب برداشته شد و هفت تکبیر گفت، و هنگامی که آنچه از عظمت خداوند دیده بود را یاد کرد، چهار ستون بدنش به لرزه افتاد، خم شد، دست بر زانو نهاد و گفت: سبحان ربی العظیم و بحمده. هنگامی که از حالت رکوع استوار شد و ایستاد، موضعی بالاتر از آن موضعی که دیده بود را دید، با صورت مبارکش به زمین رفت و گفت: سبحان ربی الأعلی و بحمده و هنگامی که این ذکر را هفت مرتبه تکرار کرد، آن ترس و وحشت ساکن شد، و اینچنین به صورت سنّت، جاری گشت).[۲۷]
﴿وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ﴾: إقامة الصلاة أي التوجه بها إلى الله، وبخشوع وحضور قلبي. والإنفاق هنا يشمل الزكاة الواجبة والصدقة المستحبة، وربما كان ذكر هاتين العبادتين وإغفال ما سواهما فيه بيان فضلهما، فالأحناف كانوا يحجون ويلبون بتلبية قريبة من تلبية المسلمين اليوم، بل تكاد تكون هي نفسها، ولكن الحج كان فارغاً من محتواه وهو الولاية لولي الله وحجته على خلقه، واليهود والمسيح كانوا يصومون، والله أعلم. وهذا الوصف للمتقين كلٌ بحسبه، ففي زمن الرسول للمتقي الحنفي صلاته، وللمتقي اليهودي صلاته، وللمتقي المسيحي صلاته. وربما يعترض أحد ويقول: إنّ هذه الديانات في زمن الرسول محرفة عقائدياً فضلاً عن الأحكام الشرعية وتفاصيل العبادات، فهي ليست كما جاء بها من أرسل بها، أعني إبراهيم وموسى وعيسى (ع)؟
(و نماز را به پا میدارند، و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق میکنند): اقامهی نماز یعنی توجّه با نماز به سوی خدا، و با خشوع و حضور قلبی. انفاق هم در اینجا شامل زکات واجب و صدقهی مستحبی است. چه بسا اشاره به این دو عبادت و چشمپوشی از غیر این دو، اشارهای به فضلیت نماز و زکات باشد. احناف، حج میکردند و تلبیه آنها شبیه به تلبیه امروزی مسلمانان بود[۲۸]؛ ولی حج آنها از محتوایش که ولایت ولیّ خدا و حجّت او بر خلقش است، تُهی بود. یهودیان و مسیحیان نیز روزه میگرفتند و خداوند داناتر است. این توصیف متقین است، هر یک به فراخور حال خود. در زمان پیامبر، حنفی باتقوا نماز خودش و یهودی باتقوا نماز خودش و مسیحی باتقوا نیز نماز خودش را داشته است. شاید کسی اعتراض کند و بگوید: این ادیان در زمان پیامبر (ص) ، به لحاظ اعتقادی منحرف شده بوند، چه برسد به احکام شرعی و تفاصیل عبادات. بنابراین این عبادات همان گونه که شخص آورندهشان آورده بوده است، نبودهاند؛ یعنی ابراهیم و موسی و عیسی (ع)؟
وأقول: إنّ هؤلاء المتقين موجودون في كل ديانة في زمن الرسول (ص) رغم التحريف، فهم قد جانبوا هذا التحريف كما ورد عن الرسول (ص) في حق جده عبد المطلب، ولا أقل أنهم التزموا جانب الاحتياط، فلم يقدسوا تماثيل قريش التي ابتدعوها، ولم يحرموا البحيرة والحام والسائبة، ولم يعملوا بالنسيء، ولم يعتقدوا بأنّ عيسى إله، ولم يحرموا ما أحل الله، ولم يحلوا ما حرم الله. وهؤلاء هم أصحاب محمد (ص) الذين مدحوا في القرآن في آخر سورة الفتح، ومنهم من آمن بمجرد رؤية الرسول (ص)، ومنهم من آمن بمجرد سماع آيات القرآن وفاضت أعينهم من الدمع لما عرفوا أنه الحق من ربهم. هؤلاء كانوا على علاقة بربهم قبل أن يبعث محمد (ص) فلم يطلبوا منه معجزة أو آية، بل طلبوا من ربهم أن يعرفهم أمر محمد (ص) فعرفهم، ﴿الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ * وَإِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ﴾، أولئك على هدى من ربهم فزادهم ربهم هدى بمحمد (ص) وبالقرآن.
میگویم: با وجود تحریف، این متقین در تمام ادیان زمان پیامبر (ص) موجود بودهاند. آنها از این تحریف کناره گرفته بودند، همان طور که از پیامبر (ص) در حق جدش عبد المطلب چنین روایت شده است.[۲۹] حداقل آنها جانب احتیاط را رعایت میکردند و تندیسهایی که قریش بدعت گزارده بودند را مقدس نمیشمردند و بحیره و حام و سائبه را حرام نکردند و به نَسیء (جابهجا کردن ماههای حرام) روی نیاوردند و معتقد نبودند که عیسی (ع)، اله است و چیزی را که خدا حلال کرده، حرام و چیزی را که خدا حرام کرده، حلال ننمودند. اینها همان یاران محمد (ص) هستند که در قرآن در آخر سورهی فتح، مدح و ثنا شدهاند.[۳۰] برخی از ایشان به محض دیدن پیامبر (ص) ایمان آوردند و برخی از آنها به محض شنیدن آیات قرآن ایمان آوردند و هنگامی که دانستند این حقی است از جانب پروردگارشان، دیدگانشان پر از اشک شد. این عده پیش از بعثت حضرت محمد (ص) با خدای خود ارتباط داشتهاند؛ بنابراین از او معجزه یا نشانهای نخواستند، بلکه از پروردگارشان درخواست کردند که امر محمد (ص) را به آنها بشناساند و او نیز به آنها شناسناند: (کسانی که پيش از اين کتاب، کتابشان داده بوديم، به آن ايمان میآورند * و چون بر آنان تلاوت شد، گفتند: به آن ايمان آورديم، حقی است از جانب پروردگار ما و ما پيش از آن تسليم بودهايم).[۳۱] ایشان از هدایتی از جانب پروردگارشان برخوردار بودند و پروردگارشان با محمد (ص) و قرآن بر هدایتشان افزود.
واليوم عادت مصيبة المسلمين كيوم بعث رسول الله (ص)، فالانحراف في العقائد قد طال معظم فرق المسلمين. أما الانحراف في الأحكام فأقولها وبلا تردد: قد طال جميع فرق المسلمين وبلا استثناء، بل ويقولها معي كل باحث حر كسر قيود التقليد الأعمى، ووضع قدمه على (الأنا) و(الهوى) وأخذ العلم من أهله؛ النبي وآله (ع)، فلم يتجاوز القرآن والحديث الذي ورد عنهم (ع)، مستعيناً بربه وما وهبه من قوة ناطقة – وهي في الحقيقة ظل العقل ويسميها الناس العقل – لإدراك المعاني التي أرادها سبحانه وأرادوها (ع)، وأن يحذر من المتشابه – وما أكثره – كل الحذر؛ لئّلا تتقاذفه أمواج الهوى والأنا والشيطان.
امروز مصیبت مسلمانان مثل زمان بعثت رسول خدا (ص) بازگشته است؛ انحراف در عقاید گروههای بزرگی از مسلمانان بسیار عمیق شده است. اما انحراف در احکام[۳۲] که بی هیچ تردیدی میگویم: همهی گروههای مسلمانان بلا استثنا در آن گرفتار شدهاند؛ و هر محقق آزادهای که قیدهای تقلید کورکورانه را در هم شکسته و منیّت هوا و هوس را لگد کوب کرده و علم را از اهلش یعنی پیامبر و اهل بیتش (ع) گرفته است، این مطلب را همصدا با من میگوید؛ کسی که از قرآن و احادیثی که از ایشان (ص) وارد شده است پیشی نمیگیرد، در حالی که از پروردگارش و آنچه از قوهی ناطقه به او داده است، یاری میگیرد؛ قوهای که در حقیقت سایهای از عقل است[۳۳] در حالی که مردم آن را عقل مینامند، به جهت درک آن معانی که خداوند سبحان و معصومین (ع) اراده کردهاند و اینکه از متشابه که بسیار فراوان است به شدت برحذر باشند تا مبادا امواج هوا و هوس و منیّت و شیطان آنها را دربرگیرد و شکار کند.
﴿وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ﴾: وهذا الوصف، أي: (يؤمنون بما أُنزل من قبلك) يؤكد أنّ المتقين الذين نصب لهم محمد (ص) كعلم وهادٍ – وهم مؤهلون للإيمان به – ليس إلا المؤمنين بالنبوات السابقة من أحناف ويهود ونصارى، ووصفهم بأنهم يؤمنون بما أنزل للرسول؛ لأن الكلام عن حالهم وهم يشاهدون الكتاب فيكون بالنسبة لهم هدى، فهم في حال شروع بالإسلام والإيمان بالرسول، فهم على هدى من ربهم فزادهم هدى بمحمد (ص). وهؤلاء مصداق أول للآية، وإلا فالآية حية بحياة القرآن الذي يشمل جميع الأزمنة إلى أن تقوم الساعة، ففي هذا الزمان مثلاً الإيمان بالمهدي (ع) وعيسى وإلياس والخضر هو الإيمان بما أُنزل للرسول وما أُنزل من قبله؛ لأن المهدي (ع) مما أُنزل إلى الرسول، وعيسى وإلياس والخضر مما أُنزل قبله، فهم (ع) الغيب في الآية السابقة وما أُنزل في هذه الآية.
(و آنان که به آنچه بر تو و بر پيامبران پيش از تو نازل شده است ايمان میآورند و به آخرت يقين دارند)[۳۴]: این توصیف که یعنی (به آنچه بر پیامبران پیش از تو نازل شده است، ایمان میآورند) تاکید دارد بر اینکه آن متقینی که برایشان محمد (ص) به عنوان پرچم و هادی نصب شده ـآنها که برای ایمان آوردن به وی شایستگی دارندـ کسانی نیستند جز ایمانآورندگان به نبوّتهای پیشین از احناف و یهود و نصاری. قرآن آنها را به آنچه بر پیامبر نازل شده است ایمان میآورند توصیف کرده است؛ چرا که سخن دربارهی وضعیت آنها است و آنها کتاب را مشاهده میکنند و برای آنها حکم هدایت را دارد و آنها نیز در وضعیت شروع به اسلام و ایمان آوردن به پیامبر هستند؛ پس ایشان در مسیر هدایت از جانب پروردگارشان میباشند و خداوند با حضرت محمد (ص) بر هدایتشان افزود. اینان مصداق نخستین این آیهاند؛ در غیر این صورت این آیه با حیات قرآن که تمام زمانها را شامل میشود تا آنگاه که قیامت برپا شود، زنده نخواهد بود.[۳۵] به عنوان مثال در زمان ما ایمان به امام مهدی (ع) ایمان به چیزهایی است که بر پیامبر نازل شده و ایمان به عیسی و الیاس و خضر جزو ایمان به چیزهایی است که پیش از او نازل گشتهاند. پس اینها (ع) غیب ذکر شده در آیهی پیشین و مصداق (ما اُنزل) (آنچه نازل شده است) در این آیه میباشند.
﴿وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ﴾: اليقين غالباً يأتي من المشاهدة، فهؤلاء قد شاهدوا شيئاً من الآخرة وهم في الدنيا، بعد أن كشف لهم الغطاء – طبعاً ليس الغطاء الذي قصده أمير المؤمنين (ع) والذي لم يكشف إلا للرسول (ص) – إثر مجاهدة أنفسهم وطاعة خالقهم، قال تعالى: ﴿وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾. وقال إمام المتقين الموقنين: (وما برح لله عزت آلاؤه في البرهة بعد البرهة وفي أزمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم وكلمهم في ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظة في الأبصار والأسماع والأفئدة، يذكرون بأيام الله ويخوفون مقامه، بمنزلة الأدلة في الفلوات، من أخذ القصد حمدوا إليه طريقه وبشروه بالنجاة، ومن أخذ يميناً وشمالاً ذموا إليه الطريق وحذروه من الهلكة، وكانوا كذلك مصابيح تلك الظلمات وأدلة تلك الشبهات. وإن للذكر لأهلاً أخذوه من الدنيا بدلاً، فلم تشغلهم تجارة ولا بيع عنه يقطعون به أيام الحياة، ويهتفون بالزواجر عن محارم الله في أسماع الغافلين، ويأمرون بالقسط ويأتمرون به، وينهون عن المنكر ويتناهون عنه، فكأنما قطعوا الدنيا إلى الآخرة وهم فيها فشاهدوا ما وراء ذلك، فكأنما اطلعوا على غيوب أهل البرزخ في طول الإقامة فيه، وحققت القيامة عليهم عداتها فكشفوا غطاء ذلك لأهل الدنيا حتى كأنهم يرون ما لا يرى الناس ويسمعون ما لا يسمعون …). ومن هنا يتبين أنّ هذا الوصف لخاصة من المؤمنين بالرسالات السماوية عموماً، ورسالة محمد (ص) خصوصاً. ولم يرَ تاريخ الإسلام إلا أفراداً قلائل منهم، وإلا فمعظمهم هم أصحاب المهدي الثلاث مائة وثلاث عشر، ثم الخط الثاني الذي يتبعهم وهم العشرة آلاف؛ أنصار الإمام (ع).
(و به آخرت یقین دارند): غالباً (یقین) از (مشاهده) میآید. اینها در حالی که در دنیا هستند، به خاطر مجاهدهی نفس و اطاعت از آفریدگارشان، چیزی از آخرت را مشاهده کردهاند، پس از آنکه پرده از جلویشان کنار رفت؛ البته این پرده همانی نیست که امیرالمؤمنین (ع) از آن یاد میکند و همان پردهای نیست که برای کسی برداشته نشد جز برای پیامبر (ص). حق تعالی میفرماید: (به اين ترتیب ملکوت آسمانها و زمين را به ابراهیم نشان داديم تا از اهل يقين گردد).[۳۶] امام متقین اهل یقین میفرماید: (و همواره چنین بوده و هست که خداوندیکه بخششهایش بیشمار است و نعمتهایش بسیار، در برهههایی از زمان و در زمانهایی که پیامبری در میان مردم نبوده است، بندگانی داشته و دارد که در ضمیر آنان با ایشان راز میگوید و از راه عقلهایشان با آنان تکلم میکند. آنان چراغ هدایت را به نور بیداری گوشها و دیدهها و دلها برافروختهاند. آنان ایام خدا را به یاد مردمان میآورند و ایشان را از بزرگی و جلال او میترسانند. همانند نشانههایند که در بیابانهای بینشان برپا هستند. آن که راه میانه را پیش گیرد، بستایندش و به نجات مژده دهندش و آن که راه راست یا چپ را پیش گیرد، روش وی را زشت شمارند و از تباهیاش برحذر دارند و اینچنین، چراغ ظلمتها بودهاند و راهنما در شبها. و یاد خدا را مردمانی است که آن را جایگزین زندگی فانی کردهاند. نه بازرگانی سرگرمشان ساخته، و نه داد و ستدی یاد خدا را از دل آنان نینداخته است. روزهای زندگی را با آن میگذرانند. نهی و منع خدا را در آنچه حرام فرموده است به گوش بیخبران میخوانند. به داد فرمان میدهند و خود از روی داد کار میکنند و از کار زشت بازمیدارند و خود از زشتکاری برکنارند. گویی دنیا را سپری کرده و به آخرت وارد شدهاند و آنچه از پسِ دنیا است را دیدهاند. گویی بر نهان برزخیان آگاهند که چه مدتی است در آن به سر میبرند و قیامت وعدههایش را برای آنان محقق داشته است و آنان برای مردمِ دنیا پرده از آن برداشتهاند. گویی میبینند آن را که مردم نمیبینند و میشنوند آن را که مردم نمیشنوند….).[۳۷] از اینجا روشن میگردد که این وصف خاص، به طور عام ویژهی ایمان آورندگان به رسالتهای آسمانی و بصورت مخصوص به رسالت محمد (ص) مرتبط میباشد. و تاریخ اسلام جز تعداد اندکی از اینها را به خود ندیده است لذا بیشتر آنها همان سیصد وسیزده نفر اصحاب مهدی، و سپس صف دوم که همان ده هزار نفر انصار امام (ع) هستند، میباشند.
﴿أُولَئِكَ عَلَى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾: وهذا الهدى سابق لحالة الإيمان بالرسالة الجديدة، فهم على هدى من ربهم؛ لأنهم أطاعوه. هؤلاء أصحاب أسرار مع ربهم ولهم حالات مع خالقهم، ولذلك كما قدمت لم يحتاجوا إلى معجزة، بل مجرد رؤية الرسول أو سماع شيء من القرآن آمنوا؛ لأنهم على هدى من ربهم ، فالذي عرَّفهم بأنّ محمداً (ص) صادقٌ ومرسلٌ هو الله الذي أرسل محمداً (ص)، وكمثال لهؤلاء من أصحاب محمد (ص) هو سلمان الفارسي وقد كان نصرانياً، والحمد لله وحده.
(ايشان از سوی پروردگارشان بر هدایتی هستند، و آنها همان رستگارانند): این هدایت پیش از ایمان آوردن به رسالت جدید میباشد. آنها از سوی پروردگارشان هدایت یافتهاند؛ زیرا او را اطاعت کردهاند. اینها اصحاب سرّ با خدای خویشند و آنها را حالات مختلفی با خالقشان است. بنابراین همان طور که پیشتر اشاره کردم، به معجزه نیاز ندارند بلکه به مجرد دیدن پیامبر یا شنیدن چیزی از قرآن ایمان میآورند؛ چرا که آنها از سوی پروردگارشان هدایت یافتهاند و کسی که به آنها فهماند که محمد (ص) صادق است و فرستاده شده، همان خدایی است که حضرت محمد (ص) را ارسال کرده است. از جملهی این افراد از اصحاب محمد (ص) میتوان به سلمان فارسی که قبلاً نصرانی بود اشاره کرد. و ستایش تنها از آنِ خداوند است.
***
المنصور بالله سبحانه وتعالى
وصي ورسول الإمام المهدي (ع)
إلى الناس كافة
أحمدالحسن
۱ محرم ۱۴۲۵ هـ . ق
[۱] – بقره: ۱ تا ۵.
[۲] – قلم: ۴.
[۳] – شیعه و رجعت: ص ۱۵۰، خطبة البیان.
[۴] – سینههای پاک این بزرگواران(ع) کتاب خدا و آیاتش را دربرگرفتهاند تا آنجا که خزاین علم او در آسمان و زمینش شدند. از ابو عبدالله امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: (به راستى خدا ما را آفريد و ما را به نیکویی صورتگرى كرد، و ما را در ميان بندگان ديدگان خود ساخت و زبان گوياى خويش در خلقش نمود، و دست مهرورزى و رحمت كه بر سر بندگانش گشود، ما را وجه خود معرفى كرد كه از سوى آن به وى گرايند، و باب خود ساخت كه بر او رهنما باشد و گنجينهدار خود در آسمان و زمينش مقرّر فرمود. به بركت وجود ما، درختان ميوه دهند و ميوهها برسند و نهرها روان باشند. به بركت ما باران فرو بارد و گياه زمين برويد و به وسيلهی پرستش ما خداوند پرستيده شد و اگر ما نبوديم خداوند پرستیده نمیشد). کافی: ج ۱ ص ۱۴۴ ح ۵.
[۵] – از ابو عبدالله(ع)روایت شده است که فرمود: (الم، حرفی از حروف اسم اعظم خداوند و در قرآن مقطع میباشند و پیامبر (ص) یا امام آن را تألیف میکند و اگر با آن دعا شود، اجابت خواهد شد). معانی الاخبار: ص ۲۳.
[۶] – از ایشان(ع) روایت شده است که نزد آنها از اسم اعظم وجود دارد که هر آنچه خداوند اجازه میدهد برای خلقی از خلقش خارج شود از طریق آن انجام میگردد. از ابا جعفر(ع)روایت شده است که فرمود: (اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است كه آصف يک حرف آن را مىدانست و آن را به زبان آورد؛ پس، هر آنچه ميان آصف و تخت بلقيس بود در كام زمين فرو رفت و آصف دست دراز كرد و تخت را برداشت و سپس زمين به حال نخست برگشت و اين همه در يک چشم بر هم زدن رخ داد. هفتاد و دو حرف از اسم اعظم نزد ما است و يک حرف نزد خداوند تبارك و تعالى مىباشد و آن را به علم غيب خود ويژه گردانيده است و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم (و هيچ قدرت و توانى جز از خداى بلند مرتبه بزرگ نيست)». کافی: ج ۱ ص ۳۳۹ ح ۱.
[۷] – نور: ۳۵.
[۸] – از ابا خالد کابلی نقل شده است: از ابا جعفر(ع) دربارهی این سخن خداوند عزّوجل (فَآمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنزَلْنَا) (پس به خدا و پيامبرش و نوری که نازل کردهايم ايمان بياوريد) پرسیدم. فرمود: (ای ابو خالد! به خدا سوگند مقصود از نور ائمه از خاندان محمد (ع) است تا روز قيامت. به خدا سوگند آنها نور خدا هستند كه فرو فرستاده است و به خدا سوگند آنان نور خدا در آسمانها و زمين هستند. به خدا اى ابا خالد! نور امام در دل مؤمنان از پرتو خورشيد تابان در روز روشنتر است. به خدا آنها دل مؤمنان را نورانى میكنند و خدای عزّوجل نورشان را از هركه خواهد محجوب دارد تا دلشان تاريک گردد. به خدا اى ابا خالد! بندهاى ما را دوست ندارد و پيروى نكند تا اینکه خداوند دلش را پاک كند و خدا دل بندهاى را پاك نكند تا تسليم ما شود و با ما در سازش و صفا باشد و چون با ما در صلح و صفا باشد، خدا او را در سختى حساب سالم دارد و از فزع بزرگ روز قيامت آسودهاش گرداند). کافی: ج ۱ ص ۱۹۴ ح ۱ و آنگونه که نور خداوند به خودی خود نورانی میکند، آنها (ع) مَثَل نور او میباشند؛ چرا که با خداوند نور میدهد و نه به خودی خود (يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِی) (بسیار نزدیک است روغنش روشنی بخشد).
[۹] – مختصر بصائر الدرجات: ص ۱۲۵.
[۱۰] – الرحمن: ۱ تا ۴.
[۱۱] – رعد: ۳۰.
[۱۲] – إسراء: ۱۱۰.
[۱۳] – خطبه تطنجیه: الزام الناصب: ص ۲۱۴.
[۱۴] – امیر المؤمنین(ع) پیش از حکمیت در روز صفین میفرماید: (من قرآن ناطق هستم). ینابع المودة: ج ۱ ص ۲۱۴ ح ۲۰. همچنین میفرماید: (این قرآن، صامت است و من قرآن ناطق هستم). کاشف: ج ۱ ص ۹ و ۱۰.
[۱۵] – اینکه «کتابی است که هیچ شک و تردیدی در آن نیست».
[۱۶] – مریم: ۹۷.
[۱۷] – بقره: ۳ و ۴.
[۱۸] – طه: ۹۶.
[۱۹] – اعراف: ۱۷۵.
[۲۰] – از ابو الحسن امام رضا(ع) روایت شده است که فرمود: «به بلعم بن باعورا، اسم اعظم داده شد. با آن دعا میکرد و مستجاب میشد؛ اما به سمت فرعون تمایل پیدا کرد. وقتی فرعون به دنبال موسی و یارانش افتاد، فرعون به بلعم گفت: خدا را دعا کن تا موسی و یارانش محبوس شوند تا به آنها برسیم. بلعم بن باعورا خرش را سوار شد تا به دنبال موسی برود. خرش از راه رفتن امتناع ورزید. شروع به شلاق زدنش نمود. خداوند عزّوجل زبان خر را گشود و او گفت: وای بر تو! چرا مرا میزنی؟ میخواهی با تو بیایم تا پیامبر خدا و قوم مؤمنان را نفرین کنی؟! او را آن قدر کتک زد تا خر بمُرد. آنگاه اسم اعظم از زبانش گرفته شد. این سخن خداوند متعال است که میفرماید: (فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنْ الْغَاوِينَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ) (و او از آن علم عاری گشت و شيطان در پیاش افتاد و در زمرهی گمراهان درآمد * اگر خواسته بوديم به سبب آن علم که به او داده بوديم به آسمانش میبرديم، ولی او در زمين بماند و از پی هوای خويش رفت. مَثَل او چون مثل آن سگ است که اگر به او حمله کنی زبان از دهان بيرون آرد و اگر رهايش کنی باز هم زبان از دهان بيرون آرد) (و او مصداق همین مثل است). تفسیر قمی: ج ۱ ص ۲۴۸.
[۲۱] – اشاره به این سخن خداوند متعال (وَ إِنَّک لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ) (و تو بر خُلقی عظيم هستی) (قلم: ۴).
[۲۲] – اشاره به این سخن خداوند متعال: (لَقَدْ رَأَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى) (هر آينه پارهای از آيات بزرگ پروردگارش را بديد) (نجم: ۱۸).
[۲۳] – در پاسخ پرسش ۲۸ کتاب متشابهات
[۲۴] – مناقب ابن شهر آشوب: ج ۱ ص ۳۱۷.
[۲۵] – بقره: ۲۶۰.
[۲۶] – انعام: ۷۵.
[۲۷] – علل الشرایع: ج ۲ ص ۳۳۲.
[۲۸] – سید(ع) برخی از این تلبیهات را در کتاب «روشنگریهایی از دعوتهای فرستادگان جلد سوم» بیان فرمودهاند.
[۲۹] – از علی بن ابی طالب(ع) از رسول خدا (ص) روایت شده که در وصیتش به او فرمود: (ای علی! عبدالمطلب پنج سنّت در جاهلیت وضع نمود که خداوند آنها را در اسلام رایج فرمود: حرام بودن زنان پدران بر فرزندان که خداوند عزّوجل نازل فرمود: (وَ لا تَنكِحُوا مَا نَكَحَ ءَابَاؤُكم مِّنَ النِّساءِ) (با زنانی که پدرانتان به عقد خويش در آوردهاند زناشويی مکنيد) و خمس گنجی که پیدا شود که خداوند آن را تأیید فرمود و نازل نمود: (وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلهِ خُمُسَهُ) (بدانيد که هر گاه چيزی به غنيمت گرفتيد خمس آن از آن خداوند است) و هنگامی که چاه زمزم حفر گردید، آن را وقف آب دادن به حجاج نمود؛ پس خداوند عزّوجل نازل فرمود: (أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ) (آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز قيامت و جهاد در راه خدا برابر میدانيد؟) و سنّت فدیهی صد شتر در برابر قتل که خداوند عزّوجل آن را در اسلام جاری نمود، و قریشان برای طواف تعدادی نداشتند که عبد المطلب هفت طواف را تعیین نمود و خداوند نیز آن را در اسلام جاری ساخت. ای علی! عبدالمطلب با تیرهای قرعه (الزام) گوشت تقسیم نمیکرد و بتها را نمیپرستید و از ذبح شده به دست ناصبی، نمیخورد و میگفت: من بر دین پدرم، ابراهیم(ع) میباشم). خصال: ج ۱ ص ۱۵۰.
[۳۰] – حق تعالی میفرماید: (محمد پيامبر خدا، و کسانی که با او هستند بر کافران سختگيرند و با يکديگر مهربان. آنان را بينی که رکوع میکنند، به سجده میآيند و جويای فضل و خوشنودی خدا هستند. نشانشان اثر سجدهای است که بر چهرهی آنها است. اين است وصفشان در تورات و در انجيل، که چون کِشتهای هستند که جوانه بزند و آن جوانه محکم شود و بر پاهای خود بايستد و کشاورزان را به شگفتی وادارد، تا آنجا که کافران را به خشم آورد. خدا از ميان آنها کسانی را که ايمان آوردهاند و کارهای شايسته کردهاند به آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است). فتح: ۲۹.
[۳۱] – قصص: ۵۲ و ۵۳.
[۳۲] – سید احمدالحسن (ع) برخی تفصیلات این مطلب را در کتاب گوساله بیان داشتهاند.
[۳۳] – از این جهت که عقل کامل، فقط آن چیزی است که نزد معصوم میباشد و آنچه نزد سایر مردمان است جز سایهای بیش نیست و از همینرو آنها برای هدایت و رستگاری محتاج به معصومین میباشند که این مطلب در روایات بسیاری نقل شده است.
[۳۴] – بقره:۴.
[۳۵] – عیاشی از عبد الرحیم القصیر روایت کرد که روزی از روزها نزد ابی جعفر (ع) بودم پس فرمود: ای عبد الرحیم! گفتم: لبیک. ابی جعفر (ع) درباره سخن خدا (انّما انت منذر و لکلّ قوم هاد )(همانا تو ترساننده ای و برای هر قومی ترسانندهای ست) فرمود: آنگاه رسول الله (ص) فرمود: (من ترساننده و علی، هادی است)، هادی امروز کیست؟ عبد الرحیم گفت: سکوتی طولانی کردم سپس سر را بلند کردم و عرض کردم: جانم فدایت! آن در میان شماست که مرد به مرد آن را به وراثت بردید تا آنکه به تو رسید. پس تو که جانم فدایت باد! امروز هدایتگری. امام (ع) فرمود: ای عبد الرحیم! راست گفتی. همانا قرآن زندهای است که نمیمیرد و آیه زندهای است که نمیمیرد. پس اگر آیهای در مورد قومی نازل شده باشد، با مرگ آنان، قرآن هم میمیرد ولی آن در میان آیندگان جاری است همانگونه که خورشید و ماه در جریان است و قرآن، بر آخرین ما میگذرد، همانگونه که بر اولین ما گذشت. (تفسیر العیاشی ج ۲ ص ۲۰۳ و بحار الانوار ج ۳۵ ص ۴۰۳)
[۳۶] – انعام: ۷۵.
[۳۷] – نهج البلاغه: ج ۲ ص ۲۱۲.
:مطالب مرتبط
دانلود بیانیههای سید احمدالحسن (ع)
دانلود خطبهها و سخنرانیهای سید احمدالحسن (ع)
دانلود کتابهای سید احمدالحسن (ع)
دانلود کتاب متشابهات