Overblog Tous les blogs Top blogs Religions & Croyances
Editer l'article Suivre ce blog Administration + Créer mon blog
MENU
صادق شکاری - انصار امام مهدی (ع)

بشارت باد بر شما به ظهور وصی و فرستاده امام مهدی (ع)، یمانی موعود سید احمدالحسن (ع)

Publicité

حجر الأسود و مهدی ‌اول (ع) - تجلّی و نماد موکّل بر عهد و پیمان

  

  • عنوان بحث : حجر الأسود و مهدی ‌اول (ع)
  • پرسش ۳۲۷ : کتاب جواب المنیر جلد 4
  • نویسنده : احمدالحسن (ع)
  • موضوع : حجر الاسود که در رکن خانه‌ی خدا قرار داده شده، تجلّی و نماد موکّل بر عهد و پیمان است، او همان سنگ بنایی است که داوود و عیسی ذکر کرده‌اند و همان سنگی است که در سِفر دانیال حکومت طاغوت را منهدم می‌سازد؛ و او، همان قائم آل‌محمد یا مهدی‌اول (ع) است که در آخرالزمان می‌آید.
  • ترجمه : دوزبانه فارسی و عربی
  • تعداد صفحات : 26
  • فرمت pdf + word
  • تاریخ : شوال 1430 هـ .ق

متن نوشتاری : 

بسم الله الرحمن الرحیم

السؤال/ ۳۲۷: السلام على یمانی آل محمد ورحمة الله وبرکاته.. اللهم صل على محمد وآل محمد الأئمة والمهدیین وسلم تسلیماً.

فی عام ۱۴۲۴هـ قمت بأداء مناسک الحج وکانت الحجة الثانیة لی ولله الحمد ومعی زوجتی، وکنا مع أحد حملات الحج المشهورة فی الإحساء، وکان لنا عبر وقصص فی تلک الحجة المبارکة، فعندما کانت لیلة عرفة حصلت حادثة لنساء الحملة فسمعوا لیلة عرفة بعد أعمال تلک اللیلة صیحة قویه (صراخاً قویاً) تکرر مرتین أیقظ النائمة من نومها، والغریب أن بعض الجالسین من النساء لم یسمعوا تلک الصیحة، فهذه الصیحة أرعبت النساء وإخافتهم ولم یعرفوا من أین هذا الصوت.

والقصة الثانیة والأهم هی عندما دخلت أنا وزوجتی الحرم لطواف الحج شاهدت زحاماً شدیداً، وخشیت أن لا أستطیع تطویف زوجتی طواف الحج، وقال لنا المرشد الدینی للحملة عندما تشاهدون زحاماً قولوا یا علیم یا عظیم ینفک الزحام، حیث جربت هذا الذکر فی طواف العمرة ولاحظت الزحام ینفک، عموماً قلت مرة واحده یا علیم یا عظیم وإذا برجل یأتی فوراً من بین الرکن والمقام ویشق صفوف الحجیج بعد انتهائی من الذکر وکأنه آتٍ لنا من طوافه أو قبل أن ینتهی طوافه حیث لم یعبر الرکن والمقام واستقبلنا مخصوصاً والکعبة خلفه ولم یکن فی طریقه لنا أحد من الحجیج، وقال لی: تعال خلفی أطوفکما، وذهبت خلفه مع زوجتی وطوفنا طواف الحج ولم نشعر بأی زحام أو ضیق، وکان یقرأ أدعیة وأذکار ومن بینها دعاء کمیل وأنا أکثر الصلاة على محمد وآل محمد وأقول فی نفسی ربما یکون هذا المهدی محمد بن الحسن (ع)، ولکن أقول من أنا حتى یخرج لی المهدی ویطوفنی ؟ وأثناء الشوط الأول من الطواف کانت زوجتی خلفی، وقال لی: دع زوجتک أمامک، وأمرتها أن تکون أمامی وخلفه، أی وسطنا وهو قصد أن یعلمنی کیف أحافظ على زوجتی، أثناء الطواف وعند وصولنا إلى الحجر الأسود یشیر إلیه بیمینه ویقول: الله اکبر، وعندما انتهینا من الشوط السابع بعد مقام إبراهیم (ع) قلت له: أرید أن أطوف طواف النساء معک، فقال لی: إن شاء الله، وکأنه یودعنی وقابلنی بوجهه وهو یمشی عنی إلى الوراء وکأنه أزاح تلک الآلاف من الناس وهو یمشی إلى الخلف، واتسع له المکان ومضى وکأن الحجیج بحر وهو موجة قویة أزاحت میاه البحر.

أما أوصاف هذا الرجل فهو: غائر العینین، مشرف الحاجبین، طویل نحیف، أسمر اللون، شعره أسود طویل، والغریب أنه یلبس لباساً أخضر فاتح یوم طواف الحج وعلى رأسه غطاء نسمیه نحن بالخلیجی الطاقیة.

سؤالی: من هو هذا الرجل، هل هو یمانی آل محمد (ع)، ومن أنا حتى یأتی یمانی آل محمد (ع) ویطوفنی، أم هو الخضر بما أنه لابس لباس أخضر، أم أنه من أنصار الإمام المهدی محمد بن الحسن (ع)؟ وسألت أحد طلبة الحوزة وقال أنه الإمام (ع)، وسألت أحد المؤمنین وقال ربما یکون الخضر (ع) أو أحد أعوان الإمام (ع).

سمعت قصه حصلت لأحد الأنصار وقصها علیّ ووصفه لی وهی نفس الصفات التی رأیتها، ولو رأیت الرجل الذی طوفنی بعد هذه السنین عرفته من بین ملیون رجل.

والسلام على یمانی آل محمد ورحمة الله وبرکاته، اللهم صل على محمد وآل محمد الأئمة والمهدیین وسلم تسلیماً.

المرسل: أبو الرحمات – السعودیة

پرسش ۳۲۷: سلام بر یمانی آل محمد و رحمت الله و برکاته… اللهم صل علی محمد و آل محمد الائمة و المهدیین و سلم تسلیماَ.

در سال ۱۴۲۴ هـ.ق مناسک حج را به جا آوردم و الحمد لله این دومین حجِ من بود و همسرم نیز مرا همراهی می‌کرد. ما با یکی از کاروان‌های مشهور حج در «احساء» بودیم و در این حج مبارک چه عبرت‌ها و داستان‌هایی داشتیم. در شب عرفه حادثه‌ای برای زنان کاروان اتفاق افتاد؛ در شب عرفه پس از انجام اعمال آن شب، صدای فریادی بلند (بانگی شدید) که دو بار تکرار شد و زنان خواب را بیدار کرد به گوش رسید. شگفت آن که برخی از زنانی که آنجا نشسته بودند، آن فریاد را نشنیدند. این بانگ بلند باعث ترس و وحشت زنان شد و آنها نفهمیدند که این صدا از کجا آمد.

ماجرای دوم که مهم‌تر است به شرح زیر می‌باشد:

وقتی من و همسرم برای طواف حج وارد حرم شدیم، دیدم جمعیت، بسیار زیاد است و من از این ترسیدم که نتوانم همسرم را طواف حج دهم. راهنمای دینی کاروان به ما گفت: وقتی انبوه جمعیت را مشاهده می‌کنید بگویید «یا علیم یا عظیم»، راه باز می‌شود. من این ذکر را در طواف عمره تجربه کرده بودم و دیدم که معمولاً جمعیت باز می‌شود. یک بار که گفتم «یا علیم یا عظیم»، ناگهان مردی را دیدم که همان لحظه وقتی من ذکر را تمام کردم از بین رکن و مقام آمد و صفوف حاجیان را شکافت. گویی او در حین طواف خودش یا قبل از این که طوافش تمام شود به سراغ ما آمده بود زیرا وی از رکن و مقام رد نشده بود. او به طور ویژه‌ای به پیشواز ما آمد، در حالی که کعبه پشت سرش بود و در مسیرش به سمت ما حتی یک نفر از حاجیان سر راهش نبود. او به من گفت: پشت سر من بیا تا شما دو نفر را طواف دهم. من با همسرم پشت سرش رفتیم و به طواف حج مشغول شدیم، و هیچ شلوغی و فشاری احساس نکردیم. او دعاها و اذکاری می‌خواند و در بین آنها دعای کمیل را می‌خواند و من بسیار بر محمد و آل محمد صلوات می‌فرستادم و با خودم می‌گفتم: شاید این مهدی محمد بن الحسن(ع) باشد ولی می‌گفتم: من کی هستم که مهدی به سراغ من بیاید و مرا طواف دهد؟ در اثنای دور اول طواف که همسرم پشت سرم بود، آن مرد به من گفت: همسرت را جلویت بگذار. من نیز به او گفتم که جلوی من و پشت سر آن مرد یعنی وسط ما دو تا بیاید. منظور آن مرد این بود که به من بیاموزد چگونه در اثنای طواف از همسرم محافظت کنم. هنگام رسیدن به حجر الاسود او با دست راستش به آن اشاره می‌کرد و می‌گفت: «الله اکبر». و هنگامی که از طواف هفتم فارغ شدیم پس از مقام ابراهیم(ع) به او گفتم: می‌خواهم با شما طواف نسا به جا آورم. او به من گفت: «ان شاء الله»، و گویی با من خداحافظی می‌کرد، و در حالی که صورتش رو به روی من بود، به عقب می‌رفت و از من دور می‌شد، به طوری که گویی آن هزاران نفر از مردم را کنار می‌زد و به عقب حرکت می‌کرد؛ جا برای او باز می‌شد و وی می‌رفت، گویی حاجیان دریا بودند و او موج تنومندی بود که آب‌های دریا را می‌شکافت و کنار می‌زد.

اما اوصاف این مرد به این شرح است: چشمانی فرو رفته و ابروهایی بلند داشت، بلند قد و لاغر و گندمگون بود و موهای سیاه بلندی داشت، و تعجب‌آور اینجا است که او در روز طواف حج، لباس سبز روشنی به تن داشت و بر سرش هم پوششی بود که ما آن را به گویش خلیجی، «طاقیه» (عرقچین) می‌نامیم.

سؤال من این است: این مرد کیست؟ آیا او همان یمانی آل محمد(ع) است؟ در حالی که من چه کسی باشم که یمانی آل محمد(ع) بیاید و مرا طواف دهد؟ یا شاید او خضر بوده چون لباس سبزی به تن داشته است؟ یا شاید یکی از انصار امام مهدی محمد بن الحسن(ع) بوده است؟؟

از یکی از طلبه‌های حوزه سؤال کردم، او گفت: او امام(ع) بوده است. از یکی از مؤمنین پرسیدم، گفت: شاید خضر(ع) یا یکی از یاران امام(ع) باشد.

چنین ماجرایی را از یکی از انصار نیز شنیدم؛ او داستانش را برای من تعریف کرد و توصیفش نمود، همان صفاتی بود که من دیده بودم و اگر بعد از این همه سال، آن مردی که مرا طواف داده بود ببینم، او را از بین یک میلیون نفر می‌شناسم.

و سلام بر یمانی آل محمد و رحمة الله و برکاته. اللهم صل علی محمد و آل محمد الائمة و المهدیین و سلم تسلیماً.

فرستنده: ابو الرحمات – سعودی

الجواب: بسم الله الرحمن الرحیم
والحمد لله رب العالمین، وصلى الله على محمد وآل محمد الأئمة والمهدیین وسلم تسلیماً.

اعلم أن الله ذاکر من ذکره ویعطی الکثیر بالقلیل، وأنت ذکرته سبحانه فی بیته بإخلاص فذکرک وأعانک ویسر أمرک، أسأل الله أن یوفقک دائماً للإخلاص له سبحانه والعمل لما یرضیه. أما عبد الله الذی أعانک فهو أعانک بحول الله وقوته، وعندما أمره الله أن یعینک فالفضل کله لله سبحانه، فاشکر الله سبحانه وتعالى الذی منَّ علیک بهذا ولو أن الله أمره أن یخبرک باسمه لأخبرک. أما إن هذا العبد عندما کان یصل الحجر یقول الله أکبر فهذا تکلیفه هو، أما أنت وغیرک من الناس فتکلیفکم أن تقولوا عند وصول الحجر: (اللَّهُمَّ أَمَانَتِی أَدَّیْتُهَا، وَمِیثَاقِی تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِی بِالْمُوَافَاةِ، اللَّهُمَّ تَصْدِیقاً بِکِتَابِکَ وَعَلَى سُنَّةِ نَبِیِّکَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأنَّ عَلیّاً وَالأئمَّة مِنْ وِلْدِهِ حُجَجُ الله وَأَنَّ المَهْدیَّ وَالمَهْدیینَ مِنْ وِلْدِهِ حُجَجُ الله – وتعدهم إلى حجة الله فی زمانک – آمَنْتُ بِاللَّهِ وَکَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَبِاللَّاتِ وَالْعُزَّى وَعِبَادَةِ الشَّیْطَانِ وَعِبَادَةِ کُلِّ نِدٍّ یُدْعَى مِنْ دُونِ اللَّهِ).

بدان که خداوند یادکننده‌ی کسی است که او را یاد کند و در مقابل اندک، بسیار عطا می‌کند. شما او را با اخلاص در خانه‌اش یاد کردی، او نیز شما را یاد کرد و یاری نمود و کارت را آسان ساخت. از خداوند مسئلت می‌نمایم که شما را همواره به اخلاص برای او و عمل به آن‌چه مورد رضای او است، موفق بدارد. آن بنده‌ی خدایی که به شما کمک کرد، به حول و قوّه‌ی خدا و آن‌گاه که خداوند به وی فرمان داد، شما را یاری رساند؛ بنابراین فضل و کمال تماماً از آنِ خدای سبحان است. خداوند سبحان و متعال را بر این نعمتی که بر شما منّت نهاد، شکرگزار باش. اگر خداوند او را دستور می‌داد که نامش را به شما بگوید، شما را از نام خویش مطلع می‌ساخت. این بنده وقتی به حجر می‌رسید می‌گفت: «الله اکبر»؛ این تکلیف او بود، ولی شما و دیگر مردم، وظیفه‌تان این است که وقتی به حجر می‌رسید بگویید: (خداوندا! ادای امانت کردم و به میثاقم وفا نمودم تا این که به وفای به عهد برایم گواهی دهی. بارخدایا، کتاب تو (قرآن) و سنّت پیامبرت را تصدیق می‌کنم و گواهی می‌دهم که جز خدای یکتا و بی‌همتا معبودی نیست و به راستی محمد بنده و فرستاده‌ی او است و علی و ائمه از فرزندان او حجت‌های خدایند و مهدی و مهدیین از فرزندان او حجت‌های خدایند ـ‌و آنها را تا حجت خدا در زمانت می‌شماری‌ـ به خدا ایمان آوردم و به جبت و طاغوت و لات و عزّی و به پرستش شیطان و پرستش آن‌چه همتای خدا خوانده می‌شود کفر ورزیدم).

ودین الله کله یکاد یکون مسألة واحدة فتح بها خلق الإنسان الأرضی ذکرها تعالى بقوله: ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً﴾، والقرآن کله فی الفاتحة، والفاتحة فی البسملة، والبسملة فی الباء، والباء فی النقطة، والنقطة علی (ع)، قال أمیر المؤمنین: (أنا النقطة)، وماذا کان أمیر المؤمنین علی (ع) غیر أنه خلیفة الله فی أرضه، إذن فالنقطة والباء والبسملة والفاتحة والقرآن والدین کله هو خلیفة الله فی أرضه، والقرآن والدین کله هو العهد والمیثاق الذی أخذ على العباد بإطاعة خلفاء الله، وأودعه الله فی حجر الأساس أو الحجر الأسود أو حجر الزاویة أو الحجر المقتطع من محمد (ص) لهدم حاکمیة الشیطان والطاغوت، وقد ذکر هذا الحجر فی الکتب السماویة وفی الروایات. وقریش عندما اختلفوا فیمن یحمل الحجر کانوا یعلمون أن هذا الحجر یشیر إلى أمر عظیم ولهذا اختلفوا فیمن یحمله وکانت مشیئة الله أن محمداً (ص) هو من حمل الحجر ووضعه فی مکانه لتتم آیة الله وإشارته سبحانه؛ أن قائم الحق والعبد الذی أودعه الله العهد والمیثاق الذی یشیر له هذا الحجر سیخرج من محمد (ص) الذی حمل الحجر.

نزدیک است که تمام دین خدا در یک مسئله واحد خلاصه شود، مسئله‌ای که خداوند آفرینش انسان زمینی را با آن آغاز نمود و در سخنش: (من در زمین خلیفه‌ای قرار می‌دهم) به آن اشاره فرموده است. قرآن جملگی در سوره‌ی فاتحه است و فاتحه در بسمله و بسمله در «باء» و «باء» در نقطه و آن نقطه علی(ع) است. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «من آن نقطه هستم». و امیرالمؤمنین علی(ع) کیست؟! جز این که ایشان جانشین خدا بر زمینش می‌باشد؟! بنابراین نقطه و باء و بسمله و فاتحه و قرآن و دین همگی عبارتند از همان جانشین خدا در زمینش. قرآن و دین تماماً همان عهد و پیمانی است که از بندگان بر اطاعت جانشینان الهی گرفته شده است و خدا آن را در حجر الاساس یا حجرالاسود یا سنگ بنا یا سنگ جدا شده از حضرت محمد(ص) برای منهدم ساختن حاکمیت شیطان و طاغوت به ودیعه نهاده است. این سنگ در کتب آسمانی و در روایات یاد شده است. قریش آن گاه که بر سر کسی که سنگ را بردارد با هم دچار اختلاف شدند، می‌دانستند این سنگ به موضوع مهمی اشاره دارد و به همین جهت در مورد کسی که قرار بود حامل آن باشد، دچار اختلاف و چند دستگی شدند. خواست و مشیّت خدا آن بود که حضرت محمد(ص) کسی باشد که آن سنگ را برمی‌دارد و در جایش قرار می‌دهد تا نشانه‌ی الهی به سرانجام رسد؛ اشاره‌ی خدای سبحان آن بود که قائمِ به حق و بنده‌ای که خدا عهد و میثاق را در آن به ودیعه نهاده است و این سنگ به او اشاره می‌کند، از محمد(ص) که سنگ را حمل کرده بود، خارج می‌گردد.

عَنْ سَعِیدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَعْرَجِ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع)، قَالَ: (إِنَّ قُرَیْشاً فِی الْجَاهِلِیَّةِ هَدَمُوا الْبَیْتَ فَلَمَّا أَرَادُوا بِنَاءَهُ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَهُ وَأُلْقِیَ فِی رُوعِهِمُ الرُّعْبُ حَتَّى قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لَیَأْتِی کُلُّ رَجُلٍ مِنْکُمْ بِأَطْیَبِ مَالِهِ وَلَا تَأْتُوا بِمَالٍ اکْتَسَبْتُمُوهُ مِنْ قَطِیعَةِ رَحِمٍ أَوْ حَرَامٍ، فَفَعَلُوا فَخُلِّیَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ بِنَائِهِ فَبَنَوْهُ حَتَّى انْتَهَوْا إِلَى مَوْضِعِ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ فَتَشَاجَرُوا فِیهِ أَیُّهُمْ یَضَعُ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فِی مَوْضِعِهِ حَتَّى کَادَ أَنْ یَکُونَ بَیْنَهُمْ شَرٌّ، فَحَکَّمُوا أَوَّلَ مَنْ یَدْخُلُ مِنْ بَابِ الْمَسْجِدِ فَدَخَلَ رسول الله (ص) فَلَمَّا أَتَاهُمْ أَمَرَ بِثَوْبٍ فَبَسَطَ ثُمَّ وَضَعَ الْحَجَرَ فِی وَسَطِهِ ثُمَّ أَخَذَتِ الْقَبَائِلُ بِجَوَانِبِ الثَّوْبِ فَرَفَعُوهُ ثُمَّ تَنَاوَلَهُ (ص) فَوَضَعَهُ فِی مَوْضِعِهِ فَخَصَّهُ اللَّهُ بِهِ).[۱] فمحمد (ص) حمل الحجر الأسود وهذه إشارة إلى أن القائم وحامل الخطیئة وحامل الرایة السوداء التی تشیر إلیها سیخرج من محمد (ص)، وأیضاً محمد (ص) هو من یحمله فی صلبه؛ لأنه مستودع فی فاطمة بنت محمد (ص)، ولذا یکون حامل الخطیئة الحقیقی هو رسول الله محمد (ص).

از سعید بن عبدالله اعرج از ابی عبدالله(ع) نقل شده است که فرمود: «قریش در جاهلیت خانه (کعبه) را ویران کردند. هنگامی که خواستند آن را بنا کنند نیرویی بین آنها و آن بود که ترس در دل‌هایشان انداخت تا این که کسی از آنها گفت: از بین هر یک از شما، مردی که پاک‌ترین مال را دارد بیاید و مالی که از طریق قطع رَحِم یا از طریق حرام کسب کرده باشد، نیاورد. چنین کردند و مانع بین آنها و ساخت بنا از بین رفت. شروع به بنا کردن آن نمودند تا به موضع حجر الاسود رسیدند. با یکدیگر مشاجره می‌نمودند که چه کسی حجر الاسود را در جایگاهش قرار دهد تا جایی که نزدیک بود شرّی واقع شود (نزاع شود). در نهایت حُکم کردند اولین کسی که از درِ مسجد الحرام داخل شود، این کار را انجام دهد. رسول الله(ص) وارد شد. هنگامی که وارد شد، دستور داد پارچه ای پهن شود، سپس سنگ را میان آن نهاد و پس از آن نمایندگان قبایل گوشه‌های آن را گرفتند و بلندش نمودند. سپس رسول اکرم(ص) آن را برداشت و در جایگاهش قرار داد و (این گونه) خداوند آن را مخصوص او(ص) گردانید». حضرت محمد(ص) حجرالاسود را حمل نمود و این اشاره‌ای است بر این که قائم و حمل‌کننده‌ی گناه و حامل پرچم سیاه که به آن اشاره دارد، از حضرت محمد(ص) خارج خواهد شد، و نیز حضرت محمد(ص) کسی است که او را در صلب خود حمل می‌کند؛ زیرا او در فاطمه دختر محمد(ص) به ودیعه نهاده شده است و لذا حمل کننده‌ی واقعی گناه، پیامبر خدا حضرت محمد(ص) می‌باشد.

أما اللون الأسود الذی شاء الله أن یکتسی به هذا الحجر فهو یشیر إلى ذنوب العباد ویذکرهم بخطایاهم لعلهم یتوبون ویستغفرون وهم فی بیت الله، وهو نفسه لون رایات قائم الحق قائم آل محمد السوداء، فالرایات السود تشیر إلى الحجر والحجر یشیر إلیها وکلاهما یشیران بلونهما الأسود إلى خطیئة نقض العهد والمیثاق المأخوذ على الخلق فی الذر، وأیضاً یشیران إلى ما یتحمله من عناء حامل هذه الخطیئة – وحامل الرایة السوداء التی تشیر إلى الخطیئة – العبد الذی أوکل بکتاب العهد والمیثاق وهو الحجر الأسود وهو قائم آل محمد.

اما رنگ سیاهی که خداوند خواسته است تا این سنگ را با آن بپوشاند، به گناه بندگان اشاره دارد و خطاها و اشتباه‌هات‌شان را به آنها یادآوری می‌کند، تا شاید در حالی که در خانه‌ی خدا هستند توبه کنند و آمرزش بخواهند. این رنگ، همان رنگ پرچم‌های سیاهِ قائم الحق، قائم آل محمد (ص) است؛ بنابراین پرچم‌های سیاه به سنگ، و سنگ هم به آن اشاره دارد و این دو با رنگ سیاه خود، به گناه نقض عهد و پیمانی که از خلق در عالم ذرّ گرفته شد، و به رنجی که حمل کننده این گناه تحمل می‌کند اشاره دارند -حامل پرچم‌ سیاه نیز به این گناه اشاره می‌کند-؛ بنده‌ای که به نوشتن این عهد و پیمان موکّل شد؛ او، همان حجر الاسود و همان قائم آل محمد است.

والحجر مرتبط بمسألة الفداء الموجودة فی الدین الإلهی وعلى طول المسیرة المبارکة لهذا الدین فدین الله واحد؛ لأنه من عند واحد، والفداء قد ظهر فی الإسلام بأجلى صورة فی الحسین (ع)، وقبل الإسلام تجد الفداء فی الحنیفیة دین إبراهیم (ع) بإسماعیل، وتجده أیضاً بعبد الله والد الرسول محمد (ص)، وأیضاً تجده فی الیهودیة دین موسى (ع) بیحیى بن زکریا (ع)، وتجده فی النصرانیة بالمصلوب وبغض النظر عن کون النصارى یتوهمون أن المصلوب هو عیسى (ع) نفسه فإنهم یعتقدون بأن المصلوب هو حامل الخطیئة ومعتقداتهم وإن کان بها تحریف ولکن هذا لا یعنی أنها جمیعاً جاءت من فراغ تام ولیس لها أی أصل فی دین الله سبحانه حرفت عنه، بل کثیر من العقائد المنحرفة فی الحقیقة هی تستند إلى أصل دینی أخذه علماء الضلال غیر العاملین وحرفوه وبنوا علیه عقیدة فاسدة، فقضیة کون الرسل یتحملون بعض خطایا أممهم لیسیروا بالأمة ککل إلى الله موجودة فی دین الله ولم تأتِ من فراغ، ویمکنک مراجعة نصوص التوراة مثلاً للإطلاع على تحمل موسى (ع) عناءً إضافیاً لما یقترفه قومه من الخطایا، ورسول الله محمد (ص) تحمل خطایا المؤمنین. قال تعالى: ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ وَیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَیَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُّسْتَقِیماً﴾[۲]، وتفسیرها فی الظاهر أنه تحمل خطایا أمته وغفرها الله له. عن عمر بن یزید بیاع السابری، قال: قلت لأبی عبد الله (ع): (قول الله فی کتابه: ﴿لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَما تَأَخَّرَ﴾، قال: ما کان له من ذنب ولا همّ بذنب، ولکن الله حمّله ذنوب شیعته ثم غفرها له).[۳]

و این سنگ با مسئله‌ی فدا شدن که در دین الهی و در طول مسیر یکتای مبارک این دین وجود دارد، ارتباط دارد؛ چرا که دین خدا یکی است؛ چون از سوی یگانه آمده است، و فداکاری و ایثار در اسلام با روشن‌ترین صورت در حسین(ع) تجلی یافت و قبل از اسلام نیز در دین حنیف ابراهیم(ع) با اسماعیل متجلّی گشت. این موضوع را در عبدالله پدر حضرت محمد(ص) نیز می‌یابیم؛ و همچنین در دین یهود دین موسی(ع)، در یحیی پسر زکریا(ع) و در مسیحیت با مصلوب (به صلیب کشیده شده) جلوه‎گر شده است؛ صرف نظر از این که مسیحیان گمان می‌کنند که مصلوب، خود عیسی(ع) بوده است؛ آنها اعتقاد دارند که فردِ به دار آویخته شده همان بر دوش کشنده‌ی گناه است. چنین اعتقادی اگر چه دست‎خوش تحریف شده است ولی به آن معنا نیست که کاملاً پوچ باشد و هیچ اصل و ریشه‌ای در دین خدای سبحان که این اعتقاد از آن انحراف یافته است، نداشته باشد؛ بلکه بسیاری از عقاید منحرف، در حقیقت مستند به مبدأ دینی است و خاستگاه دینی دارد که علمای گمراه غیرعامل، آن را به دست گرفته، منحرف ساخته‌ و عقیده فاسدی بر مبنای آن پایه‌ریزی کرده‌اند. این قضیه که پیامبران برخی خطاهای امّت‌های خود را متحمل می‌شوند تا امت را جملگی به سوی خداوند سیر دهند، در دین خدا وجود دارد و بی‌پایه و اساس نیست. به عنوان مثال شما با مراجعه به متون تورات درمی‌یابی که موسی(ع) رنج و زحمت مضاعفی را متحمل می‌شود هنگامی که قومش گناهانی را مرتکب می‌شوند. حضرت محمد(ص) نیز گناهان مؤمنین را متحمل می‌شود. خداوند متعال می‌فرماید: (تا خداوند گناه تو را آن‌چه پیش از این بود و آن‌چه پس از این باشد برای تو بیامرزد و نعمت خود را بر تو تمام کند و تو را به صراط مستقیم راه نماید). تفسیر ظاهری آیه چنین است که او گناهان امت را بر دوش می‌گیرد و خداوند آنها را برای او می‌آمرزد. از عمر بن یزید بیاع سابری نقل شده است که گفت: به ابو عبدالله(ع) درباره‌ی آیه‌ی: (لِیَغْفِرَ لَکَ اللهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ) سؤال کردم. حضرت(ع) فرمود: «پیامبر معصیتی نداشت و اراده‌ی معصیتی نکرد ولی خداوند گناهان شیعیان را بر او تحمیل فرمود، سپس آنها را برای او آمرزید».

وتحمل الرسل لخطایا أممهم لا یعنی أنهم یتحملون خطیئة نقض العهد والمیثاق عن منکری خلفاء الله الذین یموتون على هذا الإنکار، بل هم یتحملون خطیئة من غفل عن تذکر العهد والمیثاق ونقضه مدة من الزمن فی هذه الحیاة الدنیا، کما أن تحملهم لخطایا أممهم لا یعنی أنهم یصبحون أصحاب خطیئة عوضاً عن أممهم، بل معناه: أنهم یتحملون أثقالاً إضافیة وعناءً إضافیاً فی تبلیغ رسالاتهم فی هذه الدنیا للناس، وهذا طبعاً بإرادتهم هم؛ لأنهم هم من یطلب هذا، فالأب الرحیم بأبنائه یتحمل نتائج أخطائهم فی کثیر من الأحیان، وإن کانت تسبب له عناءً ومشقة، وربما الآلام وقتل فی سبیل الله کما هو الحال فی الحسین (ع)؛ وذلک لأن الأب یرجو صلاح أبنائه فی النهایة، وربما کثیرون لا یتذکرون العهد حتى یراق دم أبیهم ولی الله فیکون سبباً لتذکرهم العهد والمیثاق، ولهذا تجد الحسین (ع) الذی شاء الله أن یجعله سبباً لتذکر عدد کبیر من الخلق قد ترک الحج وأقبل یحث الخطى إلى مکان ذبحه (ع).

این که فرستادگان گناهان امت‌هایشان را متحمل می‌شوند به این معنا نیست که آنها گناهِ نقض عهد و پیمانِ منکرین جانشین خدا را که بر این انکار می‌میرند، متحمل می‌شوند بلکه آنها گناه کسی را بر دوش می‌گیرند که از یادآوری این عهد و پیمان غفلت ورزیده و مدت زمانی در این زندگی دنیوی، نقض عهد نموده است. به علاوه این که فرستادگان گناهان امت‌هایشان را متحمل می‌شوند به این مفهوم نیست که آنها به جای امت‌هایشان، خود اهل گناه و معصیت می‌شوند بلکه به این معنا است که آنها بارهای اضافی و زحمت و مشقت بیشتری در تبلیغ رسالات خود در این دنیا برای مردم بر دوش می‌گیرند که این موضوع، طبیعتاً با اراده‌ی خود آنها صورت می‌گیرد زیرا خودشان چنین چیزی را درخواست می‌نمایند. چه بسیار پیش می‌آید که یک پدر مهربان و دل‌سوز، پیامدهای خلاف‌کاری و اشتباه فرزندانش را بر عهده می‌گیرد هر چند ممکن است این کار زحمت و مشقت برای او در پی داشته باشد، و حتی گاهی اوقات رنج‌ها و کشته شدن در راه خدا را برای او رقم بزند همان‌طور که وضعیت حسین (ع) نیز همین گونه است، و این از آن رو است که پدر چشم امید دارد که در نهایت کار، فرزندانش اصلاح شوند. چه بسا که بسیاری عهد را به خاطر نمی‌آورند مگر آن گاه که خون پدرشان یعنی ولّی خدا بر زمین ریخته شود و این کار عاملی می‌شود بر این که آنها عهد و پیمان را به یاد آورند. از این رو می‌بینیم که امام حسین(ع) که خداوند اراده فرمود تا او را سببی برای یادآوری عده‌ی بسیاری از خلایق قرار دهد، حج را رها می‌کند و مسیری را که به مکان ذبح شدنش منتهی می‌شود، در پیش می‌گیرد.

أما علاقة الحجر بخطیئة آدم (ع) فهذا أمر قد تکفل الأئمة (ع) بیانه، وإن کان ربما خفی فیما مضى على الناس لعلة أرادها الله سبحانه، بل وعلاقة الحجر بخطایا الخلق أیضاً قد تکفلوا بیانه، وقد بیَّن هذا الأمر رسول الله محمد (ص) بأوضح بیان بالعمل – عندما قبّل الحجر – ولکنه بیان لمن لهم قلوب ویعون أفعال محمد (ص) الحکیم الذی یعمل الحکمة، لا کعمر بن الخطاب الذی یصرح أنه لا یفهم لماذا رسول الله محمد (ص) قبّل الحجر ویصرح أن نفسه وحقیقته لا تتقبل تقبیل الحجر ولکنه یفعله فقط لأنه رأى رسول الله محمداً (ص) یفعل ذلک أمام آلاف المسلمین ولا یمکنه مخالفة محمد (ص)؛ لأنه یدعی أنه خلیفته، فهو یسفه فعل محمد (ص) ویستن به مجبراً فأی مکر هذا.

اما ارتباط سنگ با گناه آدم(ع)، موضوعی است که ائمه(ع) عهده‌دار تبیین آن شده‌اند، هر چند این مسئله بنا بر علتی که خداوند سبحان اراده فرموده، ممکن است چند صباحی در گذشته بر مردم پوشیده مانده باشد. ائمه(ع) همچنین تبیین رابطه‌ی سنگ با گناهان خلق را نیز بر عهده گرفته‌اند. پیامبر خدا حضرت محمد(ص) با واضح‌ترین بیان عملی ـ‌یعنی هنگامی که سنگ را بوسید‌ـ این موضوع را تشریح فرموده است و البته این عمل، بیانی برای کسانی است که بصیرت دارند و کارهای حضرت محمد(ص) را که حکیم است و حکیمانه عمل می‌کند، درمی‌یابند، نه همانند عمر بن خطاب که به صراحت می‌گوید نمی‌داند چرا پیامبر خدا حضرت محمد(ص) سنگ را بوسیده است! وی کاملاً بی‌پرده می‌گوید که نفس و حقیقتش بوسیدن سنگ را برنمی‌تابد ولی فقط از این رو تن به این کار می‌دهد که دیده است که پیامبر خدا حضرت محمد(ص) این کار را در حضور هزاران نفر از مسلمانان انجام داده است. عمر بن خطاب نمی‌تواند با آن حضرت مخالفت ورزد زیرا ادعا می‌کند که جانشین او است. او کار حضرت محمد(ص) را سفیهانه می‌داند و از روی اکراه و اجبار آن عمل را انجام می‌دهد. آخر این چه مکر و حیله‌ای است؟!

روى البخاری ومسلم وأحمد: (أن عمر جاء إلى الحجر فقبّله وقال: إنی لأعلم أنک حجر لا تضر ولا تنفع، ولولا أنی رأیت رسول الله صلى الله علیه وسلم یقبلک ما قبلتک).
وروى أحمد بسنده عن سوید بن غفلة، قال: (رأیت عمر یقبّل الحجر ویقول: إنی لأعلم أنک حجر لا تضر ولا تنفع، ولکنی رأیت أبا القاسم صلى الله علیه وسلم بک حفیاً).

بخاری و مسلم و احمد روایت کرده‌اند: «عمر به سوی حجر آمد و آن را بوسید و گفت: من می‌دانم که تو فقط سنگ هستی و نه سودی داری و نه زیانی به بار می‌آوری، و اگر ندیده بودم که رسول خدا(ص) تو را می‌بوسید، تو را نمی‌بوسیدم».
احمد با سند خودش از سوید بن غفله روایت می‌کند که می‌گوید: «عمر را دیدم که حجر را می‌بوسید و می‌گفت: من می‌دانم که تو سنگی هستی که نه زیانی می‌رسانی و نه سودی، ولی ابالقاسم(ص)را دیدم که تو را بسیار گرامی می‌داشت».

فعمر بن الخطاب عندما قبّل الحجر صرَّح بأنه کاره لهذا الفعل ومنکر له ومستخف بهذا الحجر وکونه الشاهد على العباد بالوفاء بالعهد والمیثاق المأخوذ علیهم فی الذر، ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ﴾[۴]، وهذه إشارة جلیة لمن لهم قلوب یفقهون بها، بأن عمر بن الخطاب منکر للعهد والمیثاق المأخوذ ولذا فنفسه تشمئز من الحجر الشاهد، وبالتالی یحاول عمر إنکار کون الحجر شاهداً حقیقیاً، فیخاطب عمر بن الخطاب الحجر الشاهد والحجر الأساس والحجر الأسود بقوله: (إنی لأعلم أنک حجر لا تضر ولا تنفع)، وبما أن الناس الذین کانوا یحیطون بعمر فی هذا الموقف قد رأوا رسول الله محمداً (ص) حفی بهذا الحجر شدید الاهتمام به ویُقبِّل هذا الحجر ویسجد علیه، بل هم أنفسهم قد ورثوا عن حنیفیة إبراهیم (ع) تقدیس هذا الحجر والاهتمام به، لذا تدارک عمر قوله بفعله فقبَّل الحجر ولکن بعد ماذا ؟! بعد أن سفّه عمر تقبیل الحجر الأسود بأنه حجر لا یضر ولا ینفع، وبالتالی فلا حکمة فی تقبیله، وبالتالی فإن عمر بقوله وفعله أراد أن یهمش الحجر الأسود وینفی کونه شاهداً، ویجعل تقبیل رسول الله (ص) للحجر وسجوده علیه أمراً مبهماً غیر مفهوم خالٍ من الحکمة، والحقیقة أنه لو کان الحجر الأسود لا یضر ولا ینفع لکان فعل رسول الله (ص) وحاشاه خالیاً من الحکمة، ولا یمکن أن یکون فعل رسول الله (ص) له معنى وحکیماً إن لم یکن هذا الحجر یضر وینفع بإذن الله وبحوله وقوته سبحانه، إذن فمشیئة الله أن یظهر ما یبطنه عمر من موقف تجاه الحجر أو العبد الموکل بالعهد والمیثاق أو قائم آل محمد، وسبحان الله لا یضمر الإنسان سوءاً إلا أظهره الله فی فلتات لسانه.

بنابراین عمر بن خطاب وقتی حجر را بوسید، تصریح کرد که از این کار بیزا و متنفر است و این سنگ را خوار و سبک می‌شمارد در حالی که او شاهدی بر بندگان بر عهد و میثاق گرفته شده از آنان در عالم ذرّ می‌باشد: (و پروردگار تو از پشت بنی آدم فرزندان‌شان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید: آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می‌دهیم تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بی‌خبر بودیم). و این اشاره‌ای آشکار برای کسانی است که دل‌هایی دارند که با آن می‌فهمند، به این که عمر بن خطاب، منکر عهد و پیمان گرفته شده است و در نتیجه نفسِ وی از سنگِ شاهد بیزار و منزجر است. در نتیجه، عمر می‌کوشد این واقعیت را که حَجَر شاهد حقیقی است انکار کند، پس سنگِ شاهد، سنگِ اساس و حجر الاسود را با عبارتِ «من می‌دانم که تو نه زیانی می‌رسانی و نه سودی» مخاطب قرار می‌دهد. از آنجا که مردمی که گرداگرد عمر بودند، در همین موضع، پیامبر خدا حضرت محمد(ص) را دیده بودند که این سنگ را بسیار گرامی می‌داشت و نسبت به آن اهتمام فراوانی می‌ورزید و آن را می‌بوسید و بر آن سجده می‌کرد، حتی خود آنها تقدیس و اهتمام به این سنگ را از دین حنیف ابراهیم(ع) به ارث برده بودند، لذا عمر پس از انجام آن عمل، درصدد جبران سخنش برآمد، ولی چه حاصل؟ پس از آن که عمر بوسیدن حجرالاسود را بی‌خردی خواند چرا که نه سودی می‌رساند و نه زیانی دارد، بوسیدن آن فارغ از هر نوع حکمتی است و لذا عمر با گفتار و کردار خود می‌خواست حجرالاسود را نادیده بگیرد و آن را بی‌اهمیت جلوه دهد و شاهد بودن آن را منتفی سازد و بوسه‌ی پیامبر خدا(ص) بر حجر و سجده‌گزاری حضرت بر آن را موضوعی مبهم، نامفهوم و عاری از حکمت جلوه دهد. واقعیت آن است که اگر حجر الاسود نه زیانی می‌رساند و نه سودی به بار دارد، کار پیامبر خدا(ص) خالی از حکمت می‌بود که هرگز چنین نیست و امکان ندارد که عمل پیامبر خدا(ص) معنا و حکمتی در بر داشته باشد، اگر این سنگ به اذن خدا و با حول و قوت الهی خالی از سود و زیان می‌بود. بنابراین خواست و مشیّت الهی بر آن بود که آن‌چه را که عمر نسبت به حجر یا بنده‌ی موکّل به عهد و پیمان یا قائم آل محمد(ع) در دلش نهفته می‌داشت، برملا سازد. سبحان الله آدمی نیّت سوء را در دل پنهان نمی‌دارد مگر این که خداوند آن را در لغزش‌های گفتاری‌اش پدیدار می‌گرداند.

وقد تکفل رسول الله محمد (ص) بیان أهمیة الحجر الأسود وفضله، بأقواله وأفعاله، ویکفی أن تعرف أن رسول الله (ص) قبّله وسجد علیه ولم یسجد رسول الله (ص) على جزء من الکعبة غیر الحجر الأسود وبلغ عظیم هذا الأمر وأهمیته أن رسول الله (ص) قال: (استلموا الرکن، فإنه یمین الله فی خلقه، یصافح بها خلقه مصافحة العبد أو الدخیل، ویشهد لمن استلمه بالموافاة)[۵]، والمراد بالرکن أی الحجر الأسود؛ لأنه موضوع فیه. وتابع الأئمة (ع) نهج رسول الله (ص) فی بیان أهمیة الحجر بأقوالهم وأفعالهم، فبیّنوا أن الحجر هو حامل کتاب العهد والمیثاق وأن آدم قد بکی أربعین یومیاً ونصب مجلساً للبکاء بقرب الحجر لیکفر عن خطیئته فی نقض العهد: ﴿وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً﴾[۶]، وأن الحجر کان درة بیضاء تضیء ولکنه فی الأرض تحول للسواد بسبب خطایا العباد، فهذه الکلمات والأفعال المبارکة التی کرروها مرات أمام أصحابهم کلها تأکید وبیان لأهمیة الحجر الأسود ولعلاقة الحجر بالخطیئة الأولى، بل والخطایا على طول مسیرة الإنسانیة فی هذه الأرض.

پیامبر خدا حضرت محمد(ص) اهمیت حجرالاسود و ارزش و فضلیت آن را با گفتار و کردار خود بر عهده گرفت و همین بس که بدانی پیامبر خدا(ص) آن را بوسید و بر آن سجده کرد، و این در حالی است که پیامبر خدا(ص) جز بر حجرالاسود، بر هیچ جای دیگر کعبه سجده ننموده است. عظمت و اهمیت این موضوع تا آن جا رسید که پیامبر خدا(ص) فرمود: «رکن را استلام (ببوسید و لمس) کنید چون او دست خدا بین بندگانش است که با آن با مخلوقاتش مصافحه می‌کند، مانند مصافحه‌ای که با بنده‌ی خود و یا با پناهنده‌ی خود می‌کند، و آن سنگ نسبت به کسانی که او را لمس می‌کنند و می‌بوسند در روز قیامت شهادت به برخورد و ملاقات و وفای به عهد و میثاق می‌دهد». منظور از رکن، حجرالاسود است زیرا این سنگ در آن کار گذاشته شده است. ائمه(ع) نیز شیوه‌ی پیامبر خدا(ص) در بیان اهمیت سنگ را با گفتار و کردار خود ادامه دادند و بیان داشتند که سنگ، حامل کتاب عهد و پیمان است و این که آدم چهل روز گریست و مجلس گریه و سوگواری نزدیک سنگ برپا کرد تا گناهش در نقض عهد مورد بخشش قرار گیرد: (و ما پیش از این با آدم پیمان بستیم ولی فراموش کرد، و شکیبایش نیافتیم). این سنگ در ابتدا مرواریدی درشت و درخشان بود ولی در زمین به سبب گناهان بندگان، سیاه شد. این کلمات و اعمال مبارکی که (ائمه(ع)) بارها پیش روی اصحاب خود تکرار نموده‌اند، همگی تأکید و بیان اهمیت حجرالاسود است و این که حجر با گناه نخستین و بلکه با تمام گناهانی که در طول مسیر انسانیّت بر روی این زمین صورت می‌گیرد، ارتباط دارد.

Publicité

عَنْ بُکَیْرِ بْنِ أَعْیَنَ، قَالَ: (سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) لِأَیِّ عِلَّةٍ وَضَعَ اللَّهُ الْحَجَرَ فِی الرُّکْنِ الَّذِی هُوَ فِیهِ وَلَمْ یُوضَعْ فِی غَیْرِهِ، وَلِأَیِّ عِلَّةٍ تُقَبَّلُ، وَلِأَیِّ عِلَّةٍ أُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ، وَلِأَیِّ عِلَّةٍ وُضِعَ مِیثَاقُ الْعِبَادِ وَالْعَهْدُ فِیهِ وَلَمْ یُوضَعْ فِی غَیْرِهِ، وَکَیْفَ السَّبَبُ فِی ذَلِکَ تُخْبِرُنِی جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ فَإِنَّ تَفَکُّرِی فِیهِ لَعَجَبٌ. قَالَ: فَقَالَ: سَأَلْتَ وَأَعْضَلْتَ فِی الْمَسْأَلَةِ وَاسْتَقْصَیْتَ فَافْهَمِ الْجَوَابَ وَفَرِّغْ قَلْبَکَ وَأَصْغِ سَمْعَکَ أُخْبِرْکَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَى وَضَعَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَهِیَ جَوْهَرَةٌ أُخْرِجَتْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى آدَمَ (ع)، فَوُضِعَتْ فِی ذَلِکَ الرُّکْنِ لِعِلَّةِ الْمِیثَاقِ وَذَلِکَ أَنَّهُ لَمَّا أَخَذَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ حِینَ أَخَذَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ، وَفِی ذَلِکَ الْمَکَانِ تَرَاءَى لَهُمْ، وَمِنْ ذَلِکَ الْمَکَانِ یَهْبِطُ الطَّیْرُ عَلَى الْقَائِمِ (ع)، فَأَوَّلُ مَنْ یُبَایِعُهُ ذَلِکَ الطَّائِرُ وَهُوَ وَاللَّهِ جَبْرَئِیلُ (ع)، وَإِلَى ذَلِکَ الْمَقَامِ یُسْنِدُ الْقَائِمُ ظَهْرَهُ وَهُوَ الْحُجَّةُ وَالدَّلِیلُ عَلَى الْقَائِمِ، وَهُوَ الشَّاهِدُ لِمَنْ وَافَاهُ فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ، وَالشَّاهِدُ عَلَى مَنْ أَدَّى إِلَیْهِ الْمِیثَاقَ وَالْعَهْدَ الَّذِی أَخَذَ اللَّهُ (عز وجل) عَلَى الْعِبَادِ.

وَأَمَّا الْقُبْلَةُ وَالِاسْتِلَامُ فَلِعِلَّةِ الْعَهْدِ تَجْدِیداً لِذَلِکَ الْعَهْدِ وَالْمِیثَاقِ وَتَجْدِیداً لِلْبَیْعَةِ لِیُؤَدُّوا إِلَیْهِ الْعَهْدَ الَّذِی أَخَذَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ فِی الْمِیثَاقِ فَیَأْتُوهُ فِی کُلِّ سَنَةٍ وَیُؤَدُّوا إِلَیْهِ ذَلِکَ الْعَهْدَ وَالْأَمَانَةَ اللَّذَیْنِ أُخِذَا عَلَیْهِمْ، أَ لَا تَرَى أَنَّکَ تَقُولُ أَمَانَتِی أَدَّیْتُهَا وَمِیثَاقِی تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِی بِالْمُوَافَاةِ وَوَاللَّهِ مَا یُؤَدِّی ذَلِکَ أَحَدٌ غَیْرُ شِیعَتِنَا، وَلَا حَفِظَ ذَلِکَ الْعَهْدَ وَالْمِیثَاقَ أَحَدٌ غَیْرُ شِیعَتِنَا، وَإِنَّهُمْ لَیَأْتُوهُ فَیَعْرِفُهُمْ وَیُصَدِّقُهُمْ، وَیَأْتِیهِ غَیْرُهُمْ فَیُنْکِرُهُمْ وَیُکَذِّبُهُمْ وَذَلِکَ أَنَّهُ لَمْ یَحْفَظْ ذَلِکَ غَیْرُکُمْ، فَلَکُمْ وَاللَّهِ یَشْهَدُ وَعَلَیْهِمْ وَاللَّهِ یَشْهَدُ بِالْخَفْرِ وَالْجُحُودِ وَالْکُفْرِ، وَهُوَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ مِنَ اللَّهِ عَلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَجِی‏ءُ وَلَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَعَیْنَانِ فِی صُورَتِهِ الْأُولَى یَعْرِفُهُ الْخَلْقُ وَلَا یُنْکِرُهُ، یَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ وَجَدَّدَ الْعَهْدَ وَالْمِیثَاقَ عِنْدَهُ بِحِفْظِ الْعَهْدِ وَالْمِیثَاقِ وَأَدَاءِ الْأَمَانَةِ، وَیَشْهَدُ عَلَى کُلِّ مَنْ أَنْکَرَ وَجَحَدَ وَنَسِیَ الْمِیثَاقَ بِالْکُفْرِ وَالْإِنْکَارِ.

فَأَمَّا عِلَّةُ مَا أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنَ الْجَنَّةِ فَهَلْ تَدْرِی مَا کَانَ الْحَجَرُ ؟ قُلْتُ: لَا، قَالَ: کَانَ مَلَکاً مِنْ عُظَمَاءِ الْمَلَائِکَةِ عِنْدَ اللَّهِ، فَلَمَّا أَخَذَ اللَّهُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ الْمِیثَاقَ کَانَ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِهِ وَأَقَرَّ ذَلِکَ الْمَلَکُ فَاتَّخَذَهُ اللَّهُ أَمِیناً عَلَى جَمِیعِ خَلْقِهِ فَأَلْقَمَهُ الْمِیثَاقَ وَأَوْدَعَهُ عِنْدَهُ وَاسْتَعْبَدَ الْخَلْقَ أَنْ یُجَدِّدُوا عِنْدَهُ فِی کُلِّ سَنَةٍ الْإِقْرَارَ بِالْمِیثَاقِ وَالْعَهْدِ الَّذِی أَخَذَ اللَّهُ (عز وجل) عَلَیْهِمْ، ثُمَّ جَعَلَهُ اللَّهُ مَعَ آدَمَ فِی الْجَنَّةِ یُذَکِّرُهُ الْمِیثَاقَ وَیُجَدِّدُ عِنْدَهُ الْإِقْرَارَ فِی کُلِّ سَنَةٍ، فَلَمَّا عَصَى آدَمُ وَأُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ أَنْسَاهُ اللَّهُ الْعَهْدَ وَالْمِیثَاقَ الَّذِی أَخَذَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَعَلَى وُلْدِهِ لِمُحَمَّدٍ (ص) وَلِوَصِیِّهِ (ع) وَجَعَلَهُ تَائِهاً حَیْرَانَ، فَلَمَّا تَابَ اللَّهُ عَلَى آدَمَ حَوَّلَ ذَلِکَ الْمَلَکَ فِی صُورَةِ دُرَّةٍ بَیْضَاءَ فَرَمَاهُ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى آدَمَ (ع) وَهُوَ بِأَرْضِ الْهِنْدِ، فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ آنَسَ إِلَیْهِ وَهُوَ لَا یَعْرِفُهُ بِأَکْثَرَ مِنْ أَنَّهُ جَوْهَرَةٌ وَأَنْطَقَهُ اللَّهُ (عز وجل) فَقَالَ لَهُ: یَا آدَمُ، أَ تَعْرِفُنِی؟ قَالَ: لَا، قَالَ: أَجَلْ اسْتَحْوَذَ عَلَیْکَ الشَّیْطَانُ فَأَنْسَاکَ ذِکْرَ رَبِّکَ، ثُمَّ تَحَوَّلَ إِلَى صُورَتِهِ الَّتِی کَانَ مَعَ آدَمَ فِی الْجَنَّةِ فَقَالَ لآِدَمَ: أَیْنَ الْعَهْدُ وَالْمِیثَاقُ ؟ فَوَثَبَ إِلَیْهِ آدَمُ وَذَکَرَ الْمِیثَاقَ وَبَکَى وَخَضَعَ لَهُ وَقَبَّلَهُ وَجَدَّدَ الْإِقْرَارَ بِالْعَهْدِ وَالْمِیثَاقِ، ثُمَّ حَوَّلَهُ اللَّهُ (عز وجل) إِلَى جَوْهَرَةِ الْحَجَرِ دُرَّةً بَیْضَاءَ صَافِیَةً تُضِی‏ءُ، فَحَمَلَهُ آدَمُ (ع) عَلَى عَاتِقِهِ إِجْلَالًا لَهُ وَتَعْظِیماً، فَکَانَ إِذَا أَعْیَا حَمَلَهُ عَنْهُ جَبْرَئِیلُ (ع) حَتَّى وَافَى بِهِ مَکَّةَ فَمَا زَالَ یَأْنَسُ بِهِ بِمَکَّةَ وَیُجَدِّدُ الْإِقْرَارَ لَهُ کُلَّ یَوْمٍ وَلَیْلَةٍ، ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ (عز وجل) لَمَّا بَنَى الْکَعْبَةَ وَضَعَ الْحَجَرَ فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ؛ لِأَنَّهُ تَبَارَکَ وَتَعَالَى حِینَ أَخَذَ الْمِیثَاقَ مِنْ وُلْدِ آدَمَ أَخَذَهُ فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ، وَفِی ذَلِکَ الْمَکَانِ أَلْقَمَ الْمَلَکَ الْمِیثَاقَ وَلِذَلِکَ وَضَعَ فِی ذَلِکَ الرُّکْنِ وَنَحَّى آدَمَ مِنْ مَکَانِ الْبَیْتِ إِلَى الصَّفَا وَحَوَّاءَ إِلَى الْمَرْوَةِ وَوَضَعَ الْحَجَرَ فِی ذَلِکَ الرُّکْنِ، فَلَمَّا نَظَرَ آدَمُ مِنَ الصَّفَا وَقَدْ وُضِعَ الْحَجَرُ فِی الرُّکْنِ کَبَّرَ اللَّهَ وَهَلَّلَهُ وَمَجَّدَهُ فَلِذَلِکَ جَرَتِ السُّنَّةُ بِالتَّکْبِیرِ وَاسْتِقْبَالِ الرُّکْنِ الَّذِی فِیهِ الْحَجَرُ مِنَ الصَّفَا، فَإِنَّ اللَّهَ أَوْدَعَهُ الْمِیثَاقَ وَالْعَهْدَ دُونَ غَیْرِهِ مِنَ الْمَلَائِکَةِ؛ لِأَنَّ اللَّهَ (عز وجل) لَمَّا أَخَذَ الْمِیثَاقَ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَلِمُحَمَّدٍ (ص) بِالنُّبُوَّةِ وَلِعَلِیٍّ (ع) بِالْوَصِیَّةِ اصْطَکَّتْ فَرَائِصُ الْمَلَائِکَةِ، فَأَوَّلُ مَنْ أَسْرَعَ إِلَى الْإِقْرَارِ ذَلِکَ الْمَلَکُ لَمْ یَکُنْ فِیهِمْ أَشَدُّ حُبّاً لِمُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ (ص) مِنْهُ وَلِذَلِکَ اخْتَارَهُ اللَّهُ مِنْ بَیْنِهِمْ وَأَلْقَمَهُ الْمِیثَاقَ وَهُوَ یَجِی‏ءُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَعَیْنٌ نَاظِرَةٌ یَشْهَدُ لِکُلِّ مَنْ وَافَاهُ إِلَى ذَلِکَ الْمَکَانِ وَحَفِظَ الْمِیثَاقَ).[۷]

از بکیر بن اعین روایت شده است که مى‌گوید: (از حضرت ابا عبد اللَّه (ع)پرسیدم: براى چه خداوند حجر را در رکنى که فعلاً در آن است قرار داد نه در ارکان دیگر؟و براى چه بوسیده مى‌شود؟ و براى چه از بهشت خارج شد؟ و براى چه میثاق و عهد بندگان در آن قرار داده شده است نه در جای دیگر؟ فدایت شوم از علت این موارد مرا با خبر کنید که سرگردان و متحیر مى‌باشم؟ بکیر می‌گوید: امام (ع) فرمودند: «از مسأله‌ی بسیار مشکل و سختى پرسیدی و پى‌گیرى نمودى. پس بدان و دلت را فارغ بدار و گوش فراده تا ان شاء اللَّه تو را باخبر سازم. خداوند تبارک و تعالى حجر الأسود را که گوهری بود از بهشت بیرون آورد و نزد حضرت آدم قرار داد و در آن رکن قرار داده شد زیرا میثاق و پیمان خلایق در آن بود. به این صورت که: زمانى که ذریه‌ی بنى آدم را از صلب آن‌ها خارج نمود، خداوند در همین مکان از آن‌ها عهد و پیمان را اخذ نمود و در این مکان ایشان را رؤیت کرد و نیز از همین مکان پرنده بر حضرت قائم(ع) فرود می‌آید و اولین نفری که با قائم بیعت می‌کند آن پرنده است که به خدا سوگند، همان جبرئیل(ع) می‌باشد. به همین مقام قائم(ع) تکیه می‌دهد در حالی که او دلیل و حجتی است برای قائم و شاهدی است برای کسی که عهدش را در آن مکان وفا می‌کند و شاهدی است بر کسی که در آن مکان عهد و میثاقی که خداوند عزّوجلّ از بندگان گرفته است را ادا می‌نماید.

اما بوسیدن و لمس کردنش به جهت تجدید عهد و میثاق است؛ تجدید پیمانی به جهت بازگردانیدنش به او، پیمانی که خداوند در عالم ذرّ از آنها گرفته است. بنابراین در هر سال نزد حجر می‌آیند و آن عهد و پیمانی که از ایشان گرفته شده است را به او بازمی‌گردانند؛ آیا توجه نمى‌کنى که وقتى به حجر می‌رسی مى‌گویى: امانتم را ادا کردم و میثاقم را تجدید نمودم تا برایم شهادت دهى که به عهدم وفا نمودم؟ به خدا سوگند غیر از شیعیان ما احدى آن عهد را ادا نمى‌کند و غیر از ایشان هیچ کس آن عهد و میثاق را نگه نداشته است. هرگاه شیعیان نزدش مى‌آیند ایشان را می‌شناسد و تصدیقشان مى‌کند و دیگران که به حضورش مى‌رسند انکارشان کرده و تکذیبشان مى‌نماید؛ به این جهت که غیر از شما شیعیان کسى آن امانت و عهد را حفظ و نگه‌دارى نکرده است و به خدا سوگند که به نفع شما و علیه و به ضرر دیگران شهادت مى‌دهد؛ یعنى شهادت مى‌دهد که شما به عهد وفا کردید و غیرشما آن را نقض و انکار کردند و به آن کفر ورزیدند در حالی که شهادت حجر در روز قیامت حجّت بالغه‌ی خداوند بر آنان است. در روز قیامت حجر مى‌آید در حالى که زبانى گویا و دو چشم دارد و این هیأت حجر همان صورت اوّلین او است که تمام خلایق او را با آن صورت می‌شناسند و انکارش نمى‌کنند. برای هر کسى که به او وفا نماید و عهد و میثاقی که نزد او است را با حفظ کردنش و ادای امانت به جا آورد، شهادت می‌دهد و علیه هر کسى که آن را انکار نماید و عناد ورزد و با کفر و انکار، میثاق را فراموش نماید، شهادت می‌دهد.

اما علّت این که خداوند آن را از بهشت خارج نمود، آیا مى‌دانى اصل حجر الأسود چیست؟ بکیر مى‌گوید: عرضه داشتم: خیر. حضرت فرمودند: حجر، مَلَکی عظیم‌الشأن و از بزرگان ملائکه بود و وقتى خداوند از ملائکه میثاق را اخذ نمود آن ملک اولین نفرى از ملائکه بود که به آن ایمان آورد و اقرار نمود. بنابراین خداوند او را بر جمیع مخلوقاتش امین قرار داد و میثاق خلایق را در او به رسم امانت قرار داد و از تمام مخلوقات اقرار گرفت که در هر سال نزد او اقرار به میثاق و عهدى که خداوند عزّوجلّ از آن‌ها گرفته است را تجدید نمایند. سپس خداوند او را همنشین آدم در بهشت قرار داد تا وى را متذکّر میثاق مزبور نماید و نیز هر سال آدم نزد او به عهد و پیمان گرفته شده اقرار کند و آن را به این وسیله تجدید نماید. وقتى آدم (ع)عصیان نمود و از بهشت بیرون شد خداوند متعال آن عهد و پیمانی را که از او گرفته بود و همچنین برای فرزندانش بر محمد(ص) و وصیش گرفته بود از یادش برد و او را سرگردان و حیران نمود. هنگامى که خداوند توبه‌ی آدم(ع) را پذیرفت، آن ملک را به صورت مروارید سفیدی از بهشت به سوی آدم پرتاب نمود در حالی که او در سرزمین هند بود. هنگامی که نگاه آدم به او افتاد، با او انس گرفت ولی بیش از این که گوهری گران‌قدر است، شناختی نسبت به آن نداشت. خداوند عزّوجلّ آن سنگ را به نطق آورد و گفت: اى آدم آیا مرا مى شناسى؟ گفت: خیر! سنگ گفت: البته که مرا مى‌شناسى منتهى شیطان بر تو غالب شد و پروردگارت را از یادت برد. سپس به همان صورتى که در بهشت با آدم بود درآمد و به او گفت: کجا رفت آن عهد و میثاق؟ آدم به سوی او پرید و میثاق به یادش آمد و گریست و براى سنگ خضوع و خشوع نمود و آن را بوسید و اقرار به عهد و میثاق را نزد او تجدید کرد. سپس خداوند او را به گوهری سفید و شفاف و نورانى و درخشنده تبدیل فرمود. آدم با عزت و احترام آن را بر دوش خود گرفت و حمل نمود و هرگاه خسته مى‌شد جبرئیل(ع) آن را از آدم مى‌گرفت و با خود حمل مى‌کرد و به همین منوال مى‌رفتند تا به مکّه رسیدند. آدم در مکه پیوسته با آن مأنوس بود و روز و شب میثاق و عهد را با اقرار برای او، تجدید مى‌نمود. سپس خداوند عزّوجلّ وقتى کعبه را بنا نمود، سنگ را در آن مکان قرار داد چرا که وقتی خداوند تبارک و تعالی از فرزندان آدم عهد و میثاق گرفت، در آن مکان اخذ نمود و در آن مکان آن مَلَک میثاق را در خود فرو برد؛ به همین علت خداوند حجر را در آن رکن قرار داد. سپس خداوند آدم را از جاى بیت به طرف صفا و حوّا را به جانب مروه راند و سنگ را در آن رکن قرار داد. وقتى آدم از صفا چشمش به حجر افتاد که در رکن نصب شده بود، اللَّه اکبر و لا اله اّلا اللَّه گفت و خدا را تمجید و تعظیم نمود به همین علت سنّت است که در هنگام روبه‌رو شدن با رکنى که حجر در آن است، از صفا تکبیر بگویند. خداوند عهد و میثاق را در او به ودیعه نهاد نه در هیچ ملک دیگری؛ چرا که وقتی خداوند عزّوجلّ بر ربوبیت خودش و بر پیامبری حضرت محمد(ص) و بر وصایت امیر المؤمنین(ع) پیمان گرفت، پشت ملائکه لرزید در حالی که آن مَلَک اولین کسى بود که به اقرار شتاب نمود و در بین ایشان، دوست‌دارتر از او نسبت به محمد و آل محمد(ع) وجود نداشت. از این رو خداوند او را از بین ایشان اختیار فرمود و میثاق را در او قرار داد. او روز قیامت می‌آید در حالی که زبانی گویا و چشم بینا دارد و برای هر کسی که در آن مکان عهد خود را وفا کند و میثاقش را حفظ نماید، شهادت خواهد داد».

ورسول الله محمد (ص) دخل بیت الله فبدأ بالحجر وختم بالحجر وأمر أصحابه أن یکون آخر عهدهم بالبیت استلام الحجر، بل ویستحب أن یستلم الحجر فی کل طواف، ومس الحجر یسبب غفران الذنوب وحط الخطایا، بل وسجد رسول الله محمد (ص) على الحجر الأسود ووضع جبهته علیه بعد أن قبَّله، فماذا یمکن أن تفهم من هذا غیر أن الحجر هو أهم ما فی البیت.

پیامبر خدا محمد(ص) وارد خانه‌ی خدا شد و کارش را با حجر آغاز کرد و به آن خاتمه داد و به اصحابش نیز دستور داد که آخرین کار آنها در خانه‌ی خدا استلام (لمس و بوسیدن) حجر باشد. حتی استلام حجر در هر طواف مستحب است و لمس کردن حجر باعث آمرزش گناهان و ریزش خطاها می‌شود. پیامبر خدا محمد(ص) بر حجر الاسود سجده گزارد و پس از آن که سنگ را بوسید، پیشانی بر آن نهاد. از اینها چه می‌توان دریافت جز این که حجر الاسود، مهم‌ترین چیز در خانه‌ی خدا باشد؟

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع): (ذَکَرَ رسول الله (ص) الْحَجَّ فَکَتَبَ إِلَى مَنْ بَلَغَهُ کِتَابُهُ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الْإِسْلَامِ أَنَّ رسول الله (ص) یُرِیدُ الْحَجَّ یُؤْذِنُهُمْ بِذَلِکَ لِیَحُجَّ مَنْ أَطَاقَ الْحَجَّ ………………. فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى بَابِ الْمَسْجِدِ اسْتَقْبَلَ الْکَعْبَةَ وَذَکَرَ ابْنُ سِنَانٍ أَنَّهُ بَابُ بَنِی شَیْبَةَ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَیْهِ وَصَلَّى عَلَى أَبِیهِ إِبْرَاهِیمَ، ثُمَّ أَتَى الْحَجَرَ فَاسْتَلَمَهُ فَلَمَّا طَافَ بِالْبَیْتِ صَلَّى رَکْعَتَیْنِ خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ (ع) وَدَخَلَ زَمْزَمَ فَشَرِبَ مِنْهَا، ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ عِلْماً نَافِعاً وَرِزْقاً وَاسِعاً وَشِفَاءً مِنْ کُلِّ دَاءٍ وَسُقْمٍ، فَجَعَلَ یَقُولُ ذَلِکَ وَهُوَ مُسْتَقْبِلُ الْکَعْبَةِ، ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ: لِیَکُنْ آخِرُ عَهْدِکُمْ بِالْکَعْبَةِ اسْتِلَامَ الْحَجَرِ، فَاسْتَلَمَهُ ثُمَّ خَرَجَ إِلَى الصَّفَا).[۸] وروى البهیقی عن ابن عباس، قال: (رأیت رسول الله صلى الله علیه وسلم سجد على الحجر).[۹]

از عبدالله بن سنان روایت شده است که امام صادق(ع) فرمود: «رسول خدا (ص) حج را بیان فرمود. پس برای هر کسی که وارد اسلام شده است و نوشته‌اش به او می‌رسد، نوشت که رسول خدا(ص) اراده‌ی حج نمود و آنها را نیز به آن فرامی‌خواند که هر کسی که در توانش هست، حج را به جا آورد…. پس وقتی به درب مسجد رسید رو به سوی کعبه نمود (و ابن سنان می‌گوید که آن در، دربِ بنی شیبه بود)؛ خداوند را حمد وستایش نمود و او را ثنا گفت و بر پدرش ابراهیم درود فرستاد. سپس به سوی حجر آمد و آن را استلام نمود. وقتی خانه را طواف نمود پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز خواند و داخل زمزم شد و از آن نوشید، سپس فرمود: خداوندا، از تو علم سودمند و روزی گشاده و شفا از هر درد و بیماری را مسئلت می‌نمایم. پیامبر(ص) در حالی که روبه‌روی کعبه بود این جملات را بیان فرمود. سپس به یارانش فرمود: آخرین عهد شما به کعبه استلام (لمس و بوسیدن) حجر باشد. سپس آن را استلام نمود و به سوی صفا خارج شد». همچنین بیهقی از ابن عباس روایت کرده است که گفت: «پیامبر خدا(ص) را دیدم که بر سنگ سجده نمود».

ولابد من الالتفات إلى أمر مهم جداً وهو أن رسول الله (ص) قد سن رکعتی الطواف عند مقام إبراهیم وکان رسول الله (ص) والأئمة (ع) یصلون عند مقام إبراهیم (ع)، والذی یقف فی صلاته عند مقام إبراهیم (ع) یکون الحجر الأسود بین یدیه وفی قبلته، وهذا یبین بوضوح تام انطباق هذه الآیة على قائم آل محمد أو یوسف آل محمد أو الحجر الأسود: ﴿إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَا أَبتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ﴾[۱۰]، وقد بیَّنت سابقاً ما معنى هذا السجود عندما بیَّنت تأویل هذه الآیة فی الإمام المهدی (ع)، ولکن السجود هنا عندما تأوّل فی القائم یکون لفاطمة والسر المستودع فیها معاً، تماماً کما أن السجود للکعبة والحجر الأسود المودع فیها، فیکون هنا الشمس محمد (ص)، والقمر علی (ع)، والأحد عشر کوکباً هم الأئمة (ع) من ولد علی (ع) وفاطمة (ع)، وهم (الحسن والحسین وعلی ومحمد وجعفر وموسى وعلی ومحمد وعلی والحسن ومحمد)، وسجودهم بمعنى أنهم یمهدون للقائم ولإقامة العدل وإنصاف المظلوم وبالخصوص أخذ حق صاحبة المظلومیة الأولى والأعظم منذ خلق الله الخلق وإلى أن تقوم الساعة.

موضوع بسیار مهمی که نباید از آن غافل شد این است که پیامبر خدا(ص) دو رکعت در مقام ابراهیم را در طواف سنّت نهاد و پیامبر خدا(ص) و ائمه(ع) در مقام ابراهیم(ع) نماز می‌گزاردند. کسی که برای نماز در مقام ابراهیم (ع) بایستد، حجر الاسود مقابل او و در جهت قبله‌اش قرار می‌گیرد و این به وضوح کامل بر انطباق آیه‌ی زیر بر قائم آل محمد (ع) یا یوسف آل محمد (ع) یا حجرالاسود دلالت دارد: (آنگاه که یوسف به پدرش گفت: ای پدر، در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه دیدم؛ دیدم که سجده‌ام می‌کنند). قبلاً معنی این سجده را هنگامی که این آیه را بر امام مهدی (ع) تأویل کردم، بیان نمودم ولی سجده در اینجا به هنگام تأویل آن بر قائم برای فاطمه و سرّ به ودیعه نهاده شده در او می‌باشد درست مانند این که سجده برای کعبه و حجرالاسودِ نهاده شده در آن است؛ بنابراین در اینجا خورشید محمد(ص) است و ماه، علی(ع) و یازده ستاره نیز ائمه (ع) از فرزندان علی(ع) و فاطمه(ع) می‌باشند که عبارتند از: «حسن، حسین، علی، محمد، جعفر، موسی، علی، محمد، علی، حسن و محمد» و سجده‌ی آنها به این معنا است که آنها برای قائم و برای برپایی عدل و دادخواهی از مظلوم زمینه‌سازی می‌کنند؛ به ویژه برای احقاق حق آن بانویی که از زمانی که خداوند خلق را آفرید تا آن‌گاه که قیامت برپا شود، صاحب نخستین و عظیم‌ترین مظلومیت می‌باشد.

أما سجود بقیة الخلق ممن فرض علیهم أن یسجدوا إلى الکعبة وبالتالی إلى الحجر الأسود فهو بمثابة إشارة واضحة وبیان أنهم بأجمعهم یمهدون للقائم سواء شاءوا أم أبوا، قال تعالى: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَکَثِیرٌ مِّنَ النَّاسِ وَکَثِیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ﴾.[۱۱] فالکل یمهد للوارث أو القائم شاءوا أم أبوا، فالشمس والقمر والنجوم یمهدون للقائم، وأیضاً من حق علیه العذاب یمهد للقائم وکل بحسبه، فحرکة الخلق ومسیرتهم العامة هی تمهید للقائم الذی ینصِفُ المظلومین، وإن کان أکثر الخلق یجهلون هذا، تماماً کطوافهم بالکعبة والحجر الأسود المودع فیها، مع أنهم لا یکادون یفقهون شیئاً من طوافهم.

اما سجده‌گزاری سایر خلایق یعنی کسانی که سجده کردن به کعبه و به دنبال آن سجده کردن به حجر الاسود بر آنها واجب است، اشاره‌ای آشکار بر این است که آنها همگی برای قائم زمینه‌سازی می‌کنند، چه بخواهند و چه نخواهند! خدای تعالی می‌فرماید: (آیا ندیده‌ای که هر کس در آسمان‌ها و هر کس که در زمین است و آفتاب و ماه و ستارگان و کوه‌ها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم خدا را سجده می‌کنند؟ و بر بسیاری عذاب حق است و هر که را خدا خوار سازد، هیچ گرامی‌دهنده‌ای نخواهد داشت زیرا خدا هر چه بخواهد همان می‌کند). بنابراین همگی در حال زمینه‌سازی برای وارث یا قائم هستند، چه بخواهند و چه نخواهند! خورشید و ماه و ستارگان برای قائم مقدمات را فراهم می‌کنند. همچنین کسی که عذاب بر او محقق شده است نیز زمینه‌ساز قائم است، هر یک به فراخور حال و وضعیت خود. حرکت خلایق و مسیر عمومی آنها زمینه‌سازی برای قائم است؛ کسی که از ستم‌دیدگان دادخواهی می‌کند. هرچند که اکثر مردم نسبت به این موضوع جاهل‌اند، دقیقاً همانند طواف کننده‌ای که گرد کعبه و حجرالاسودی که در آن قرار داده شده است، می‌گردد و با این حال از طواف خود چیزی نمی‌فهمند.

أما فی الأدیان السابقة فقد ذکر الحجر أیضاً فی التوراة والإنجیل: (قال لهم یسوع أما قرأتم قط فی الکتب الحجر الذی رفضه البناؤون هو قد صار رأس الزاویة ومن قبل الرب کان هذا وهو عجیب فی أعیننا لذلک أقول لکم أن ملکوت الله ینزع منکم ویعطى الأمة التی تعمل إثماره ومن سقط علیه هذا الحجر یترضض ومن سقط هو علیه یسحقه).[۱۲]

در ادیان پیشین، نام سنگ در تورات و انجیل نیز آمده است: «۴۲ آن‌گاه عیسی به آنها فرمود: مگر در کتاب نخوانده‌اید که آن سنگی که معماران ردّش نمودند، رأس زاویه شد (سنگ اصلی بنا شد). این کار پروردگار است و به نظر ما عجیب می‌باشد. ۴۳ بنابراین به شما می‌گویم که ملکوت خدا از شما گرفته و به امتی داده خواهد شد که ثمرات و میوه‌هایی شایسته به بار آورد. ۴۴ اگر کسی بر روی این سنگ بیفتد کوفته و خرد خواهد شد و هرگاه آن سنگ بر روی کسی بیفتد او را می‌کوبد و نرم می‌کند».

فالحجر الذی تکلم عنه عیسى (ع) هو فی أمة أخرى غیر الأمة التی کان یخاطبها، فالملکوت ینزع من الأمة التی کان یخاطبها عیسى (ع)، وهم بنو إسرائیل والذین آمنوا بعیسى (ع) – لأنه کان یخاطب بهذا الکلام تلامیذه المؤمنین به وغیرهم من بقیة الناس – ویعطى للأمة المرتبطة بالحجر التی تعمل إثمار الملکوت، فکلام عیسى (ع) واضح کل الوضوح؛ أنه فی بیان فضل حجر الزاویة، وإن الملکوت سینزع فی النهایة ممن یدعون أتباع عیسى ویعطى لأمة الحجر وهم أمة محمد وآل محمد (ص)، فعیسى (ع) ربط بحکمة بین الحجر وبین الأمة التی تعطى الملکوت فی النهایة، وأیضاً قابل هذه الأمة ببنی إسرائیل ومن یدعون اتباعه وبیَّن أنهم لن یناولوا الملکوت فی النهایة، فعیسى (ع) جعل الحجر علة إعطاء الملکوت لأمة أخرى غیر الأمة التی تدعی اتباع موسى (ع) وعیسى (ع)، أی إن من یشهد لهم الحجر بأداء العهد والمیثاق ومن ینصرونه هم من سیرثون الملکوت سواء کان فی هذه الأرض بإقامة حاکمیة الله، أم فی السماوات عندما یکشف الله لهم عن ملکوته ویجعلهم ینظرون فیه، أم فی النهایة عندما یسکنهم الله الجنان فی الملکوت. ومن یرید أن یُفسِّر هذا الکلام بصورة أخرى ویقول إن عیسى أراد بهذا الکلام نفسه ویصر على هذا القول فإنه یغالط ولا یطلب معرفة الحقیقة، وإلا فلیقرأ أصل القول وهو لداود (ع) فی المزامیر فأیضاً یمکن أن یقول الیهود إن داود قصد نفسه، وهکذا لا ینتهی الجدل ولکن الحقیقة أن داود (ع) وعیسى (ع) أرادوا المخلص الذی یأتی باسم الرب فی آخر الزمان، وقد بشَّر به عیسى (ع) فی مواضع أخرى فی الإنجیل وسماه المعزی والعبد الحکیم وهنا سماه حجر الزاویة.

سنگی که عیسی(ع) در مورد آن صحبت کرده است، در امت دیگری غیر از امتی که او آنها را خطاب قرار داده بود، می‌باشد. ملکوت از امتی که عیسی(ع) آنها را مخاطب نموده بود یعنی بنی‌اسرائیل و کسانی که به عیسی(ع) گرویدند ستانده می‌شود ـ‌زیرا او این سخنان را خطاب به شاگردانش که به او ایمان داشتند و نیز دیگر مردمان بیان کرده بود‌ـ، و به امتِ مرتبط با سنگ که به دستاوردهای ملکوت عمل می‌کنند، داده می‌شود. کاملاً واضح است که سخن حضرت عیسی(ع) در مقام بیان فضیلت «سنگ زاویه» (سنگ‌بِنا) ایراد شده است و این که زمام‌داری را در نهایت از کسانی که مدعی پیروی از عیسی هستند می‌گیرد و به امت سنگ که امت محمد و آل محمد(ع) هستند عطا می‌نماید. عیسی(ع) ارتباط بین سنگ و بین امتی که در نهایت ملکوت و پادشاهی به ایشان داده می‌شود را به صورتی حکیمانه به تصویر کشیده است. ایشان همچنین این امت را با بنی اسرائیل و کسانی که ادعای پیروی از او را دارند مقایسه کرده و بیان داشته است که اینها در نهایت به زمامداری نمی‌رسند. بنابراین عیسی(ع) سنگ را علت دادن ملکوت و پادشاهی به امت دیگری غیر از امتی که مدعی پیروی از موسی(ع) و عیسی(ع) هستند برمی‌شمارد؛ یعنی کسانی که حجر گواهی می‌دهد که به عهد و میثاق وفا کرده‌اند و او را یاری رسانده‌اند، همان کسانی‌اند که ملکوت را به ارث می‌برند، چه در این زمین باشد با برپایی حاکمیت خدا و چه در آسمان‌ها آن‌گاه که خداوند از ملکوتش بر آنها پرده بردارد و آنها را کسانی قرار دهد که در آن نظاره می‌کنند یا در نهایت خداوند ایشان را در بهشت ملکوتی جای می‌دهد. کسی که مصرانه می‌خواهد این کلام را به صورت دیگری تفسیر کند و بگوید منظور عیسی(ع) از این حرف خودش بوده است، در واقع مغلطه‌گری می‌کند و به دنبال شناخت حق و حقیقت نیست. این شخص باید اصل کلام را که سخن داوود(ع) در مزامیر است بخواند. اینجا نیز ممکن است یهودیان بگویند که داوود خودش را قصد کرده است؛ که در این صورت این مناقشه را پایانی نیست. اما حقیقت آن است که منظور داوود(ع) و عیسی(ع) از آن نجات‌دهنده‌ای است که به نام پروردگار در آخرالزمان می‌آید. عیسی(ع) در جاهای دیگری در انجیل به او بشارت داده و وی را مُعزّی و بنده‌ی حکیم نام نهاده است و در اینجا نیز «حجر زاویه» (سنگ اصلی بنا) می‌خواند.

فیکون السؤال: من هو الذی عرف أو یمکن أن یعرف بأنه حجر الزاویة، هل إن داود أو عیسى (علیهما السلام) عرفوا بأنهم حجر الزاویة فی بیت الرب أو ذکروا فی موضع آخر على أنهم حجر الزاویة فی بیت الرب، وهل هناک حجر موضوع فی زاویة بیت الرب أو الهیکل عند الیهود والنصارى یدل على داود أو عیسى (علیهما السلام) ؟ الحقیقة أن هذا غیر موجود ولکنه موجود فی الأمة الأخرى من ولد إبراهیم (ع)، وفی بیت الرب الذی بناه إبراهیم (ع) وإسماعیل (ع) ابنه، وموجود فی الزاویة وبالذات الزاویة التی اسمها الرکن العراقی، وکل هذه الأمور تشیر إلى أمر واحد هو المخلص الذی یأتی فی آخر الزمان أو الذی أشار إلیه داود فی المزامیر أنه حجر الزاویة والآتی باسم الرب. (……………۱۹ افتحوا لی أبواب البر. أدخل فیها وأحمد الرب. ۲۰ هذا الباب للرب. الصدیقون یدخلون فیه. ۲۱ أحمدک لأنک استجبت لی وصرت لی خلاصاً. ۲۲ الحجر الذی رفضه البناؤون قد صار رأس الزاویة. ۲۳ من قبل الرب کان هذا وهو عجیب فی أعیننا ۲۴ هذا هو الیوم الذی صنعه الرب. نبتهج ونفرح فیه. ۲۵ آه یا رب خلص. آه یا رب أنقذ. ۲۶ مبارک الآتی باسم الرب. بارکنا کم من بیت الرب ………).[۱۳]

اینجا سؤالی پیش می‌آید: چه کسی به سنگ بنا شناخت می‌شود و یا این که ممکن است شناخته شود؟ آیا حضرت داوود یا عیسی(ع) به سنگ بنا در خانه‌ی پروردگار، شناخته می‌شوند؟ و یا این که در جایی دیگر ذکر شده است که ایشان سنگ بنا در خانه‌ی خدا هستند؟ و آیا در گوشه‌ی خانه‌ی خدا یا در هیکل، سنگی قرار داده شده است تا مدلولی باشد برای یهود و نصارا بر دلالت سنگ به داوود یا عیسی(ع)؟ واقعیت آن است که چنین چیزی وجود ندارد ولی در امت دیگری از فرزندان ابراهیم(ع) موجود است؛ و در خانه‌ی خدایی که ابراهیم(ع) و پسرش اسماعیل(ع) بنا نهادند وجود دارد و در گوشه و دقیقاً در گوشه‌ای که رکن عراقی نام دارد، استقرار یافته است. تمام این موارد به یک چیز دلالت دارد و آن نجات دهنده‌ای است که در آخرالزمان می‌آید یا کسی که داوود در مزامیر به او با «سنگ زاویه» (سنگ بنا) اشاره کرده و گفته است که به نام پرودگار می‌آید. «… ۱۹ دروازه‌های عدالت را برایم بگشایید تا داخل شوم و پروردگار را سپاس گویم. ۲۰ این، دروازه‌ی پروردگار است. عادلان به آن داخل می‌شوند. ۲۱ تو را سپاس می‌گویم زیرا که مرا اجابت فرمودی و نجات من شدی. ۲۲ سنگی را که معماران رد کردند، سنگِ رأس زاویه (سنگ اصلی بنا) شد. ۲۳ این از جانب پروردگار است و در نظر ما عجیب می‌نماید. ۲۴ این همان روزی است که پروردگار آن را ساخت. در آن، خوشی کنیم و شادمان باشیم. ۲۵ آه ای پروردگار، نجات بخش! آه ای پروردگار، ما را خلاص کن. ۲۶ مبارک باد او که به نام پروردگار می‌آید. شما را از خانه‌ی پروردگار برکت می‌دهیم…».

وللتأکید أکثر على أن المراد بحجر الزاویة فی التوراة وفی الإنجیل هو المخلص الذی یأتی فی آخر الزمان وفی العراق وهو قائم الحق أورد هذه الرؤیا التی رآها ملک العراق فی زمن دانیال النبی (ع) وفسرها دانیال النبی (ع) وهی تکاد لا تحتاج إلى توضیح. وهذا قول دانیال النبی (ع) لملک العراق وهو یخبره برؤیاه وتفسیرها کما فی التوراة الموجود: (…………….۳۱ أنت أیها الملک کنت تنظر وإذا بتمثال عظیم هذا التمثال العظیم البهی جداً وقف قبالتک ومنظره هائل. ۳۲ رأس هذا التمثال من ذهب جید. صدره وذراعاه من فضة. بطنه وفخذاه من نحاس. ۳۳ ساقاه من حدید. قدماه بعضهما من حدید والبعض من خزف. ۳۴ کنت تنظر إلى أن قطع حجر بغیر یدین فضرب التمثال على قدمیه اللتین من حدید وخزف فسحقهما. ۳۵ فانسحق حینئذ الحدید والخزف والنحاس والفضة والذهب معاً وصارت کعصافة البیدر فی الصیف فحملتها الریح فلم یوجد لها مکان. أما الحجر الذی ضرب التمثال فصار جبلاً کبیراً وملأ الأرض کلها. ۳۶ هذا هو الحلم. فنخبر بتعبیره قدام الملک ۳۷ أنت أیها الملک ملک ملوک لأن إله السموات أعطاک مملکة واقتداراً وسلطاناً وفخراً. ۳۸ وحیثما یسکن بنو البشر ووحوش البر وطیور السماء دفعها لیدک وسلطک علیها جمیعها. فأنت هذا الرأس من ذهب. ۳۹ وبعدک تقوم مملکة أخرى أصغر منک ومملکة ثالثة أخرى من نحاس فتتسلط على کل الأرض. ۴۰ وتکون مملکة رابعة صلبة کالحدید لأن الحدید یدق ویسحق کل شیء وکالحدید الذی یکسر تسحق وتکسر کل هؤلاء. ۴۱ وبما رأیت القدمین والأصابع بعضها من خزف والبعض من حدید فالمملکة تکون منقسمة ویکون فیها قوة الحدید من حیث إنک رأیت الحدید مختلطا بخزف الطین. ۴۲ وأصابع القدمین بعضها من حدید والبعض من خزف فبعض المملکة یکون قویاً والبعض قصماً. ۴۳ وبما رأیت الحدید مختلطاً بخزف الطین فإنهم یختلطون بنسل الناس ولکن لا یتلاصق هذا بذاک کما أن الحدید لا یختلط بالخزف. ۴۴ وفی أیام هؤلاء الملوک یقیم إله السموات مملکة لن تنقرض أبداً وملکها لا یترک لشعب آخر وتسحق وتفنی کل هذه الممالک وهی تثبت إلى الأبد. ۴۵ لأنک رأیت أنه قد قطع حجر من جبل لا بیدین فسحق الحدید والنحاس والخزف والفضة والذهب. الله العظیم قد غرف الملک ما سیأتی بعد هذا. الحلم حق وتعبیره یقین).[۱۴]

برای تأکید بیشتر بر این که مراد از سنگ بنا در تورات و انجیل، همان نجات دهنده‌ای است که در آخرالزمان در عراق می‌آید و او قائم به حق است، این رؤیا را که پادشاه عراق در زمان دانیال نبی(ع) دیده و آن حضرت آن را تفسیر کرده است، می‌آورم. این رؤیا تقریباً از شرح و توضیح بی‌نیاز است. این سخن دانیال نبی(ع) خطاب به پادشاه عراق است که در آن خوابش و تفسیر آن را طبق آن‌چه در تورات موجود است، به وی اطلاع می‌دهد: «…. ۳۱ ای پادشاه تو در خواب مجسمه‌ی بزرگی دیدی که بسیار درخشان و ترسناک بود و در پیش روی تو بر پا شد. ۳۲ سر آن از طلای خالص ساخته شده بود و سینه و بازوهایش از نقره، شکم و ران‌هایش از برنج ۳۳ ساق‌های او از آهن و پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از گِل بود. ۳۴ وقتی تو به آن نگاه می‌کردی، سنگی بدون این که کسی به آن دست بزند، به پاهای گلی و آهنین آن مجسمه اصابت کرد و آن مجسمه را درهم شکست. ۳۵ آن‌گاه آهن، گِل، برنج، نقره و طلا همه با هم خُرد شدند و باد ذرات آن را همچون گرد و غباری که در تابستان از کاه خرمن برمی‌خیزد چنان پراکند که دیگر اثری از آن بر جای نماند. اما آن سنگی که به مجسمه برخورد کرد آن قدر بزرگ شد که مانند کوه بزرگی گردید و سراسر روی زمین را پوشانید. ۳۶ این خواب (پادشاه) بود و تعبیرش را برای پادشاه بیان خواهیم نمود ۳۷ ای پادشاه، تو شاه شاهان هستی، چرا که خدای آسمان‌ها به تو سلطنت و قدرت و قوّت و شکوه بخشیده است. ۳۸ و هر جا که بنی بشر در آن سکونت دارند و حیوانات صحرا و پرندگان آسمان، همه را تسلیم تو نموده و تو را بر آنها غالب گردانیده است. تو آن سر طلایی هستی. ۳۹ بعد از تو، سلطنت دیگری روی کار خواهد آمد که به بزرگی سلطنت تو نخواهد بود. بعد از آن سومین سلطنت که جنس آن از برنج است روی کار خواهد آمد که بر تمام زمین حکم‌رانی خواهد کرد. ۴۰ پس از آن چهارمین سلطنت است که قدرتی مانند آهن دارد. همان طوری که آهن همه چیز را نرم و خُرد می‌کند، آن هم همه چیز را نرم و خُرد خواهد کرد. ۴۱ تو همچنین در خواب دیدی که پاها و انگشت‌ها قسمتی از گِل و قسمتی از آهن بود. این نشانه‌ی آن است که آن سلطنت، قسمت قسمت خواهد شد. همان‌طوری که آهن و گِل با هم مخلوط شده بود، آن سلطنت هم مقداری از قدرت آهن را خواهد داشت. ۴۲ اما انگشت‌ها که قسمتی از آهن و مقداری از گل ساخته شده بود، به این معنی است که بخشی از آن سلطنت قوی و بخشی از آن شکننده خواهد بود. ۴۳ تو مشاهده کردی که آهن و گِل با هم مخلوط شده بودند. معنی آن این است که پادشاهان آن دوره کوشش خواهند کرد که خویشتن را با نسل انسان آمیخته سازند. ولی همان طوری که گِل و آهن نمی‌توانند با هم آمیخته شوند، آن‌ها هم در هدف خود موفق نخواهند شد. ۴۴ در زمان آن پادشاهی، خدای آسمان‌ها سلطنتی بر پا خواهد کرد که هیچ گاه از بین نخواهد رفت. آن سلطنت هرگز مغلوب هیچ ملتی نخواهد شد؛ تمام این سلطنت‌ها را به کلّی از بین می‌برد و خود تا ابد باقی خواهد ماند. ۴۵ تو دیدی که سنگی بدون دخالت دست از کوه جدا شد و آهن، برنج، گِل، نقره و طلا را خُرد کرد. خدای بزرگ از آن‌چه در آینده اتفاق خواهد افتاد پادشاه را آگاه ساخته است. این خواب، حق و تعبیرش دقیق است».

إذن فالحجر أو المخلص الذی ینقض هیکل الباطل وحکم الطاغوت والشیطان على هذه الأرض، ویکون فی ملکه نشر الحق والعدل فی الأرض، یأتی فی آخر الزمان ویأتی فی العراق کما هو واضح فی رؤیا دانیال، وهو الحجر الذی ینسف الصنم أو حکم الطاغوت والأنا، بینما لا عیسى (ع) ولا داود (ع) أرسلوا فی العراق وفی آخر الزمان، فلا یمکن أن یکون أی منهما هو حجر الزاویة المذکور، بل تبین بوضوح من کل ما تقدم أن حجر الزاویة فی الیهودیة والنصرانیة هو نفسه الحجر الأسود الموضوع فی زاویة بیت الله الحرام فی مکة. فالحجر الأسود الموضوع فی رکن بیت الله والذی هو تجلی ورمز للموکل بالعهد والمیثاق، هو نفسه حجر الزاویة الذی ذکره داود وعیسى (علیهما السلام)، وهو نفسه الحجر الذی یهدم حکومة الطاغوت فی سفر دانیال (ع)، وهو نفسه قائم آل محمد أو المهدی الأول الذی یأتی فی آخر الزمان کما روی عن رسول الله محمد (ص) وأهل بیته (ع).

بنابراین سنگ یا نجات دهنده‌ای که هیکل باطل و زمامداری طاغوت و شیطان بر این زمین را درهم می‌شکند و در حکومت او حق و عدل در زمین منتشر می‌شود، در آخرالزمان و در عراق ظهور می‌یابد که این معنا در خواب دانیال واضح است. این همان سنگی است که بُت یا زمامداری طاغوت و انانیّت را از اصل برمی‌کند و ویران می‌سازد. این در حالی است که نه عیسی و نه داوود هیچ یک نه به عراق فرستاده شده بودند و نه در آخرالزمان بودند؛ بنابراین امکان ندارد که هیچ کدام‌شان همان سنگ بنای مزبور باشند. بلکه از تمام مطالب پیشین به روشنی مشخص می‌شود که سنگ بنایی که در یهودیت و نصرانیت وجود دارد، همان حجرالاسودی است که در گوشه‌ی بیت الله الحرام در مکه نهاده شده است. بنابراین حجرالاسود که در رکن خانه‌ی خدا قرار داده شده، تجلّی و نماد موکّل بر عهد و پیمان است، او همان سنگ بنایی است که داوود و عیسی ذکر کرده‌اند و همان سنگی است که در سِفر دانیال حکومت طاغوت را منهدم می‌سازد؛ و او، همان قائم آل‌محمد یا مهدی‌اول (ع) است که در آخرالزمان می‌آید. همان‌گونه که از رسول خدا محمد (ص) و اهل بیت ایشان (ع) وارد شده است.

والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته.

أحمد الحسن

شوال/ ۱۴۳۰ هـ ق

***

لینک‌های دانلود : pdf + word


[۱] الکافی: ج۴ ص۲۱۷.

[۲] الفتح: ۲.

[۳] تفسیر القمی: ج۲ ص۳۱۴.

[۴] الأعراف: ۱۷۲.

[۵] المحاسن: ج۱ ص۶۵.

[۶] طه: ۱۱۵.

[۷] الکافی: ج۴ ص۱۸۴ – ۱۸۶، علل الشرائع: ج۲ ص۴۲۹ – ۴۳۱.

[۸] الکافی: ج۴ ص۲۴۹.

[۹] البدایة والنهایة لابن کثیر ج۵ ص۱۷۳.

[۱۰] یوسف: ۴.

[۱۱] الحج: ۱۸.

[۱۲] انجیل متى الاصحاح الحادی والعشرون.

[۱۳] التوراة – مزامیر – المزمور المائة والثامن عشر – العهد القدیم والجدید ج۱ – مجمع الکنائس الشرقیة: ص۹۱۵.

[۱۴] التوراة – سفر دانیال – الاصحاح الثانی.

مطالب مرتبط :
دانلود بیانیه‌های سید احمدالحسن (ع)
دانلود خطبه‌ها و سخنرانی‌های سید احمدالحسن (ع)
دانلود کتاب‌های سید احمدالحسن (ع)

Partager cet article
Repost0
Pour être informé des derniers articles, inscrivez vous :
Commenter cet article