بشارت باد بر شما به ظهور وصی و فرستاده امام مهدی (ع)، یمانی موعود سید احمدالحسن (ع)
2 Juin 2021

متن نوشتاری :
نسمه عامری:
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر شما ( سلام علیکم ) ای اهل بیت رحمت
سخن امام علی(ع): گمان میکنی که جِرم کوچکی هستی؛ درحالیکه عالم بزرگتری در تو وجود دارد. آیا در این بیت [شعر]، به انسان میفرماید: بهرغم حجم تو نسبت به و اَفلاک و عالمها، چیز مهمی هَستی و اسرار و بزرگی آفرینش، در تو موجود است و در تو تجلی کرده است .
یا معنای دیگری دارد که عبارت است از: بهرغم اینکه حجم تو کوچک و هستیات حقیر است، گمانی میکنی که عالمی در تو نهفته است و تو، راز وجود آن میباشی؛ ولی نسبت به بسیاری از مسائل، ناآگاه و غافل هستی …
به خاطر سخن ایشان(درود خداوند بر او، آیا میتوان چنین گفت): داروی تو، در توست و نمیدانی؛ و دردت از توست و نمیبینی …
انشاءالله پرسشم، روشن است؛ خداوند، عمرت را طولانی کند . [۱]
ج/ پاسخ:
و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته
معنای اول، صحیح است.
اگر میخواهی که این مسئله را با دقت بالا بفهمی، آنچه در کتاب توهم بیخدایی نگاشتم را با آرامش مطالعه کن؛ دربارۀ مسئلۀ تأثیر بیننده و همچنین انسجام کوانتومی.
این مسائل را تا حد امکان، با سادهسازی بسیاری توضیح دادم؛ و بهطورکلی، مکانیک کوانتوم، موضوع آسانی نیست؛ حتی برای متخصصین؛ به همین خاطر چهبسا نیازمند نوعی درنگ است؛ این سه موضع است که آن را از کتاب توهم بیخدایی، برای شما نقل میکنم و دربارۀ این مسئله است و اهمیت انسان نسبت به هستی را بیان میدارد:
در سال ۱۹۳۵ اینشتین با همکاری دو دستیار جوانش از کالج پرینستون یعنی بوریس پودولسکی و ناتان روزِن، آخرین و معروفترین حملهاش علیه تئوری کوانتوم را طی مقالهای با چنین تیتری منتشر نمود:
Can Quantum-mechanical Description of physical Reality Be considered complete
« آیا توصیف مکانیک کوانتوم از واقعیتهای فیزیکی میتواند کامل در نظر گرفته شود؟»
این سؤال، در واقع یک پرسش تأکیدی بود؛ از نظر اینشتین، پودولسکی و روزن (EPR) پاسخ واضح بود؛ نه !
مقالۀ EPR پیرو دلخوریهای اینشتین از پنجمین کنفرانس سالوی در سال ۱۹۲۷ بود؛ در آنجا او با بور در اینکه تابع موج کوانتومی فقط میتواند احتمال حضور یک ذره در یک مکان یا مکانی دیگر را توصیف کند، مخالفت نمود؛ اینشتین میگفت که این خیلی خوب است، اما جایی احتمال باید به قطعیت تبدیل شود؛ در مثالی که او انتخاب کرده بود، الکترونی که به یک صفحه برخورد میکند، باید در یک نقطه مشخص در صفحه مقابل فرود آید؛ و وقتیکه فرود آمد، آیا نباید موج کوانتومی که آن را توصیف میکرد، در آنِ واحد بهگونهای تغییر کند که کل صفحه را بپوشاند ؟
آن موقع به نظر نمیرسید کسی بفهمد وی دنبال چه چیزی است؛ در واقع، این استدلالی مبهم و متافیزیکی بود؛ اما اینشتین، پودولسکی و روزن، حالا ادعا میکردند که اعتراض خودشان را در قالب یک مسئله مشخص و قابل اثبات ارائه کردهاند؛ آنها روی این موضوع متمرکز شدند که چگونه مکانیک کوانتوم از اصول بدیهی ما فاصله میگیرد .
ابتدا در چهارچوب قدیمی و صحیح اینشتین، آنها باید بهطور واضح بیان میکردند که اصول بدیهی شامل چه چیزهایی میشوند؛ آنها توضیح دادند که هر تئوری قابل قبولی باید در چهارچوبی که آنها #اجزای_فیزیک_واقعی نام نهادند، مطرح شود؛ منظور آنها این بود که چیزهایی مثل موقعیت یا اندازه حرکت، انواعی از کمیتهای سنتی هستند که فیزیکدانها آنها را بهعنوان قطعههای اطلاعات غیر قابل مناقشه از جهان فیزیکی پذیرفتهاند .
بسیار عالی، اما در واقع چه چیزی واقعیت فیزیکی یک عنصر را شکل میدهد ؟ این چیزی نبود که دانشمندان خیلی دربارۀ آن نگران باشند؛ بنابراین اینشتین و همکارانش یک تعریف رسمی ارائه نمودند، چیزی که با توجه به زاویه دید شخص، میتوانست معروف یا بدنام شود؛ آنها گفتند: بدون اینکه نیاز باشد سیستم را مختل نماییم، میتوانیم قطعیت را پیشبینی کنیم ، بنابراین برای مقدار یک کمیت فیزیکی، یک عنصر فیزیکی وجود دارد که مسئول این کمیت فیزیکی میباشد.
بهعنوانمثال، موقعیت یا اندازۀ حرکت یک الکترون را در نظر بگیرید؛ اگر راهی داشته باشیم که بتوانیم هر یک از این دو را بدون اینکه مسیر یا رفتار بعدی الکترون را مختل نماییم، اندازه بگیریم، میتوانیم ادعا کنیم که موقعیت الکترون یا اندازه حرکت آن، یک واقعیت تعریف شده است، یک داده غیر قابل انکار؛ بهعبارتدیگر، عنصری از واقعیت فیزیکی .
از آنجا که این بحث را بر اساس خواستههای خودشان بنا نمودند، اینشتین و همکارانش سعی کردند نشان بدهند که چگونه مکانیک کوانتوم دچار مشکل میشود؛ آنها دو ذره را که با سرعتهای یکسان از یک مبدأ یکسان و در دو جهت مخالف شروع به حرکت کردند، تصور نمودند؛ بنابراین هر زمانی که شما موقعیت و اندازۀ حرکت یک ذره را بدانید، موقعیت و اندازۀ حرکت ذرۀ دیگر را هم دانستهاید .
آنها اینطور بیان نمودند: ناظری که اندازهگیری را روی یکی از ذرات انجام میدهد، اصل عدم قطعیت را با مشکل مواجه میکند؛ اصلی که طبق گفتۀ هایزنبرگ، اگر اندازه حرکت سنجیده شود، اطلاعات مکان از بین میرود و برعکس؛ اما حالا اینشتین، پودولسکی و روزن، برگ برندهشان را رو کردند . بهطور خلاصه، چیزی که آنها بیان نمودند به این صورت بود: که هر مشاهدهای روی یکی از ذرات، اطلاعاتی دربارۀ ذرۀ دیگر به شما میدهد و این همان نقطهای است که در آن چیزهای عجیبوغریب شروع به رخ دادن مینمایند .
موقعیت ذرۀ اول را اندازه بگیرید، بلافاصله موقعیت ذرۀ دوم را خواهید دانست، حتی اگر بهطور مستقیم به آن نگاه نکرده باشید؛ یا اندازه حرکت ذره اول را اندازه بگیرید، دوباره، بدون هیچ نگاهی به ذرۀ دوم، اندازه حرکت آن ذره را خواهید داشت؛ به این صورت، نویسندگان با خوشحالی نتیجه گرفتند که هم موقعیت و هم اندازه حرکت ذرۀ دوم باید «عناصری از واقعیت فیزیکی باشند»؛ زیرا این خاصیتها بدون اختلال در وضعیت ذره قابل اندازهگیری هستند، بنابراین باید مقادیری تعریف شده و از قبلموجود، داشته باشند؛ آنها ادعا کردند نمیتواند به این صورت باشد که اندازهگیری روی ذرۀ اول، باعث واقعی شدن خصوصیات ذرۀ دوم در فضای مهآلود کوانتومی شود؛ زیرا در واقع هیچ اتفاقی روی ذرۀ دوم به وقوع نپیوسته است .
منظور بزرگتری که آنها بیان نمودند، این بود که اصل عدم قطعیت که هایزنبرگ توضیح داده به این صورت که «اساساً خصوصیات فیزیکی تا زمانی که اندازهگیری نشده باشند، تعریف نشدهاند»، بیمعنی است؛ در عوض، ذرات خصوصیتهای تعریف شدهای دارند و عدم قطعیت دیدگاهی است که بر اساس آن، مکانیک کوانتوم قادر نیست بهطور کامل این خصوصیات را توصیف کند؛ بنابراین، اینشتین و دستیاران جوانش نتیجه گرفتند مکانیک کوانتوم چیزی نیست که بتواند تمام واقعیت را بیان کند، همانطور که اینشتین پیشتر بیان نموده بود .
مکانیک کوانتوم یک تئوری جزئی است، تصویری ناقص از دنیای واقعی فیزیکی .
این چیزی بود که اینشتین را وادار کرده بود روی آزمایشهایی از نوع EPR بهعنوان نکته عمیقی که مکانیک کوانتوم نمیتواند درست عمل کند، تمرکز نماید؛ زیرا در چنین موقعیتهایی اثری غیرقابل دسترس اما همزمان رفتار دو ذره را به یکدیگر مرتبط میکند؛ بدون توجه به اینکه چقدر این ذرات از هم دور باشند .
این نوع ارتباط راه دور ، مانند بسیاری انواع دیگر که دربارۀ تئوری کوانتوم عجیب مینماید، از طبیعت عدم قطعیت ناشی میشود؛ از آنجا که تبعات اندازهگیری روی یک ذره کاملاً قابل پیشبینی نیست، ذرۀ دوم بهگونهای باید با ذرۀ اول مرتبط باقی بماند، بهطوریکه نتایج اندازهگیریهای روی آن باید همسو با مشاهدات روی ذرۀ اول باشد .
در مثال فوق، دو ذره با هم مرتبط و متصل هستند؛ زیرا منبع آنها یکی و مجموع اندازه حرکت آنها نیز مشخص است؛ بنابراین اگر مقدار اندازه حرکت اولی اندازهگیری شود، در همان لحظه مقدار اندازه حرکت دومی نیز مشخص میگردد و اگر موقعیت اولی اندازهگیری شود، بلافاصله در همان لحظه موقعیت دومی (صرفنظر از فاصلۀ بین این دو ذره) دانسته میشود؛ ولی بر اساس اصل عدم قطعیت، اگر ما بکوشیم ویژگی یکی از آنها (مانند اندازه حرکت) را اندازه بگیریم، در موقعیت ذرهای که اندازهگیری کردهایم، تغییر حاصل میشود و از آنجا که مجموع این دو مشخص است بنابراین ذرۀ دوم نیز حتماً باید دستخوش تغییر گردد (صرفنظر از فاصلۀ موجود بین این دو) تا این مجموع حفظ شود .
از این مقوله چندین برداشت به دست میآید، از جمله:
در تشخیص ویژگیهای ذرۀ دوم، ناظر یا فرآیند اندازهگیری مهم نیستند؛ زیرا ما توانستیم ویژگیهای آن را بدون اینکه به سراغ ذره برویم و بهطور مستقیم آن را مورد اندازهگیری و سنجش قرار دهیم، به دست آوریم .
همچنین: ویژگی ذرۀ دوم که ما بدون اندازهگیری مستقیم به آن پی بردهایم، عنصری از عناصر فیزیکی است؛ یعنی ذرات دارای ویژگیهای مشخصی هستند، برخلاف آنچه اصل عدم قطعیت هایزنبرگ فرض میگیرد، «اساساً ویژگیهای فیزیکی تا زمانی که مورد سنجش و اندازهگیری قرار نگیرند، نامشخص هستند«.
همچنین گردآوردن انسجام کوانتومی و اصل عدم قطعیت در این مثال، حاکی از آن است که اطلاعات با سرعتی بیشتر از سرعت نور جابهجا میشود ، بهعنوانمثال هنگامیکه ما یکی از ویژگیهای ذرۀ اول را میسنجیم، نیاز به زمانی برای شناسایی ویژگی ذرۀ دوم نداریم، بلکه آن را در همان لحظه درمییابیم و میفهمیم؛ این به آن معناست که فرآیند اندازهگیری، اگر بر ذرۀ اول تأثیرگذار باشد، باید ذرۀ دوم نیز فوراً اثر بپذیرد، تا مجموع حفظ گردد؛ این به آن مفهوم است که مکانیک کوانتوم، قانون نسبیت خاص را که معتقد است که هیچچیز نمیتواند فراتر از سرعت نور حرکت کند، را نقض نموده است و بیتردید این خود نقصی آشکار در فهم واقعیت کیهان به شمار میرود .
در حقیقت، حتی با اثبات این مطلب که انسجام کوانتومی یک واقعیت فیزیکی است که با آزمایش عملی ثابت شده، باز هم مشکل بهصورت لاینحل باقی میماند، زیرا بین دو مطلب در نوسان است:
نظریۀ نسبیت خاص اینشتین دارای اشکالی است؛ اینکه از حرکت در داخل این کیهان با سرعتی بیش از سرعت نور ممانعت به عمل میآورد .
یا مکانیک کوانتوم همانطور که اینشتین خواسته بگوید «قصه را بهطور کامل بیان نمیکند … و چیزی جز یک نظریۀ جزئی نیست و تصویری ناقص از حقیقت فیزیکی زیرینش میباشد.»
وأعتقد أنه لحل هذا الإشکال فمن الممکن لنا أن نفترض أن المعلومات التی تنتقل بین الجسیمین تنتقل بینهما فی کون آخر، لهما فیه وجود شبحی، وهذا الکون الآخر یسمح بأن تنتقل الأشیاء فیه بسرعة أکبر من سرعة الضوء.
به نظر من برای حل این مشکل میتوانیم چنین فرض بگیریم که اطلاعاتی که بین دو جسم ردوبدل میشود، در کیهان دیگری بین این دو انتقال مییابد که در آن، این دو ذره دارای یک وجود شبح گونه هستند و اشیا در آن کیهان میتوانند با سرعتی بیش از سرعت نور حرکت کنند .
ایرادی که اینشتین مطرح کرده را میتوان به صورتی دیگر ابراز داشت:
دو جسم به همراه فرآیند اندازهگیری، یک سامانۀ واحد را تشکیل میدهند و از همین رو تعیین مکان ذرۀ دوم توسط ما، بهمجرد درک مکان ذرۀ اول به این معناست که «اساساً ویژگیهای فیزیکی تا زمانی که مورد سنجش و اندازهگیری قرار نگیرند، نامشخص میباشند»؛ همانطور که اصل عدم قطعیت در مکانیک کوانتوم بر این ایده صحه میگذارد؛ بنابراین ما با رصد ذرۀ اول باعث شدیم تابع موج سامانه -بهعنوان یک واحد کلی- فوراً تغییر یابد، بهگونهای که باعث شد ذرۀ دوم دارای مکان یا سرعت مشخصی گردد؛ یا همانطور که اینشتین استدلال نمود: «آیا نباید موج کوانتومی که آن را توصیف میکرد، در آنِ واحد بهگونهای تغییر کند که کل صفحه را بپوشاند؟»
وهذا ینقل النقاش إلى مدى واقعیة دالة (تابع) الموجة، فمسألة انتقال تغیرات دالة الموجة فوراً فی الفضاء أی بدون الحاجة لأی فترة زمنیة تعنی أنها تنتقل بسرعة لا متناهیة، وهذا غیر ممکن فی کوننا، فبحسب نظریة النسبیة الخاصة لاینشتاین لا یمکن تجاوز سرعة الضوء فما بالک بسرعة لا متناهیة، فالسرعة عبارة عن المسافة مقسومة على الزمن وفی حالتنا هذه مهما کانت المسافة فالسرعة لا متناهیة والمعلومات تنتقل فوراً وآنیاً أی أن الزمان یساوی صفراً، وبعبارة أخرى: یمکن أن نقول إن بُعد الزمان اختفى من الکون الذی تنتقل فیه معلومات تابع الموجة، وهذا یعنی ولا شک – إن کانت النسبیة الخاصة صحیحة – أن هذه المعلومات تنتقل فی کون آخر تسمح قوانینه بهذه الأمور المستحیلة فی کوننا، وهذا الکون الآخر لابد أنه مؤثر فی کوننا ومتصل به وأن للأشیاء التی فی کوننا وجوداً شبحیاً فی ذلک الکون بحیث إنها یمکن أن تتواصل فیه وتنتقل المعلومات فیما بینها بسرعة لا متناهیة، أو ربما نکون نحن والموجودات فی هذا الکون أشباحاً لحقائق أرقى موجودة فی کون أرقى من کوننا.
این موضوع بحث را بهسوی واقعی بودن تابع موج میکشاند ، و قضیۀ تغییرات تابع موج بهصورت آنی در فضا یعنی بینیازی از هر زمانی؛ و به آن معناست که این انتقال میتواند با سرعت نامتناهی صورت پذیرد و حال آنکه چنین چیزی در کیهان ما شدنی نیست؛ بر اساس نظریۀ نسبیت خاص اینشتین، نمیتوان از سرعت نور تجاوز کرد، چه برسد بهسرعت نامتناهى ، و سرعت عبارت است از مسافت تقسیم بر زمان؛ در این حالت مورد نظر ما، مسافت هرچه که باشد، سرعت، نامتناهی است و اگر اطلاعات بهطور فوری و آنی انتقال یابد، یعنی زمان برابر با صفر است؛ بهعبارتدیگر میتوانیم بگوییم در جهانی که اطلاعاتِ تابع موج در آن منتقل میشود، بُعد زمان پنهان و محو شده، میباشد؛ این به آن معناست که اگر نسبیت خاص درست باشد، بهطور قطع این اطلاعات در جهان دیگری که قوانین آن اجازۀ انجام این امور غیرممکن در جهان ما را میدهد، انتقال مییابد؛ و جهان مزبور حتماً باید بر جهان ما تأثیرگذار و به آن متصل باشد؛ چیزهای موجود در جهان ما، در آن جهان، وجودی شبحگونه دارند، به صورتی که میتوانند با آنها ارتباط و اتصال داشته و اطلاعات بین این دو با سرعت نامتناهی ردوبدل شود؛ یا شاید ما و سایر موجوداتی که در این جهان هستند، اشباحی باشیم برای واقعیتهایی لطیفتر که در جهانی لطیفتر از ما جای گرفتهاند .
میکانیک الکم فتح باباً فی علم الفلک (الکوزمولوجی) لمقولة تعدد العوالم أو الأکوان التی یمکن أن یؤثر بعضها ببعض. هذا البحث المتقدم إن لم یکن کافیاً لإثبات وجود النفس أو الروح الإنسانیة، فمن المؤکد أنه یجعل کل عاقل یتسائل عن مدى واقعیة أن یکون وجودنا محصوراً بهذا الکون فقط وأننا مجرد أجسام خلقت من مادة هذا الکون، ألا یمکن أن تکون تلک الأکوان المتعددة ألطف من هذا الکون وجسیماتها أدق من جسیمات المادة والطاقة التی فی کوننا بحیث إنها تسمح بالانتقال بسرعة أکبر من سرعة الضوء التی تتحرک بها جسیمات الطاقة أو الفوتونات فی هذا الکون، ألا یمکن أن یکون کوننا والحال هذه مجرد وجود شبحی لکون أرقى منه؟!
مکانیک کوانتوم بابی در علم کیهانشناسی با مقولۀ چند جهانی یا جهانهایی که ممکن است هر یک بر دیگری تأثیرگذار باشد، گشوده است؛ اگر این بحث برای اثبات وجود نفْس یا روح انسانی کفایت نکند، با این حال قطعاً هر انسان عاقلی را به طرح پرسش از میزان واقعیت این مطلب وامیدارد که آیا وجود ما فقط به این کیهان منحصر و محصور است و ما صرفاً بدنهایی هستیم که از مادۀ این کیهان خلق شدهایم ؟! آیا این احتمال متصور نیست که این جهانهای چندگانه، لطیفتر از کیهان ما باشند و ذرات آن نیز ریزتر از ذرات مادی و انرژی موجود در جهان ما باشد، بهگونهای که اجازۀ انتقال با سرعت بیشتر از نور را که ذرات انرژی یا فوتونها با آن سرعت در این دنیا حرکت میکنند، میدهد ، آیا ممکن نیست که این جهان ما و وضعیت فعلی، تجریدی از وجود شبحگونهای از جهانی لطیفتر باشد ؟!
الترابط الکمومی أو عدم الانفصال له أبعاد أکبر بکثیر من حال جسیمین أو فوتونین انطلقا من أصل واحد، حیث إن الکون کله حدث کمی ویرجع إلى أصل واحد عند الانفجار العظیم، وبعض الجسیمات کانت متقاربة وملتصقة ببعضها فی الماضی، فجسیم فی أطراف الکون أو فی جسد کائن حی آخر ربما کان فی یومٍ ما فی لحظةٍ ما ملتصقاً بجسیم موجود فی جسدک الآن، ویمکن أن تتأثر أنت بتأثره هو، کما یمکن أن تؤثر أنت بطریقة ما بالأشیاء عن طریق الترابط الکمومی. (أتحسب أنک جرم صغیر وفیک انطوى العالم الأکبر.)
انسجام کوانتومی یا ناگسسته بودن آن، ابعاد بسیار بزرگتری از وضعیت دو ذره یا دو فوتون را که از یک منبع منتشر شدهاند، شامل میشود؛ زیرا کیهان جملگی یک رویداد کوانتومی است و به هنگام انفجار بزرگ به یک اصل و منشأ بازمیگردد؛ در گذشته برخی ذرات به یکدیگر نزدیک و چسبیده بودهاند؛ ذرهای که در گوشهای از هستی یا در جسم یک جاندار دیگر قرار دارد، چهبسا روزگاری و در لحظهای به ذرهای که الآن در جسم ماست، چسبیده بوده و چهبسا با تحت تأثیر قرار گرفتن آن ما نیز تحت تأثیر قرار بگیریم؛ همانطور که شاید ما نیز به نحوی از آنجا و از طریق انسجام کوانتومی بر اشیاء اثرگذار بوده باشیم: (آیا گمان میکنی تو جسم کوچکی هستی؟! و حال آنکه جهان بزرگی در وجود تو نهفته است.)
اشکال یا پارادوکس گربۀ شرودینگر، در قالب یک آزمایش فکری بهصورت زیر مطرح میشود:
فرض کنید شما جعبهای دارید که در آن یک گربه، یک شیشۀ گاز سمّی، مادۀ پرتوزا و یک شمارشگر گایگر قرار گرفته است؛ آنچه اتفاق میافتد این است که اگر ذرات مادۀ پرتوزا، تابش کنند و شمارشگر گایگر وجود این ذرات را ثبت کند، شیشۀ حاوی سم شکسته میشود و گربه میمیرد؛ این مواد بهگونهای تنظیم شده است که احتمال اینکه یکی از ذرات مادۀ پرتوزا در مدتزمان معینی تابش کرده باشد، ۵۰% است؛ حال ما راهی برای دانستن وضعیت گربه و اینکه زنده است یا مرده نداریم، مگر اینکه به جعبۀ آزمایش نگاه کنیم؛ وضعیت گربه به پرتوزایی یا عدم پرتوزایی ماده بستگی دارد و چنین چیزی را نمیتوان پیشبینی کرد، بلکه این رخداد تابع احتمالات میباشد؛ ما با مادهای پرتوزا سروکار داریم که -طبق مکانیک کوانتوم- یا دچار واپاشی شده است یا خیر؛ در نتیجه هر دو حالت به صورتی شبح گونه وجود دارند تا زمانی که به جعبه و گربۀ موجود در آن بنگریم؛ در این صورت تابع موج فرو میریزد و بر اساس مشاهدات ما، یکی از این دو احتمال قطعیت مییابد؛ پس قبل از اینکه درون جعبه را مشاهده کنیم، ما با مادهای پرتوزا سروکار داریم که هم دچار واپاشی شده است و هم خیر؛ شیشۀ سم نیز هم شکسته شده است و هم خیر؛ گربه نیز مرده است و در همان زمان زنده است؛ چیزی که سرنوشت آن را مشخص میکند، همان مشاهدۀ ما و فروریختن تابع موج به دلیل مشاهدۀ ما میباشد .
آزمایش شرودینگر نشان میدهد که تفسیر کپنهاگن ایراد دارد؛ چراکه نمیتوان در یک زمان گربه را هم مرده دانست و هم زنده؛ همانطور که در آزمایش فرض شده است؛ پس گربه هم زنده است و هم مرده؛ تا زمانی که به دنبال مشاهدۀ ما، تابع موج دچار فروپاشی شود و وضعیت زنده یا مرده بودن گربه تعیین شود؛ تناقضی که شرودینگر در تفسیر کپنهاگن مطرح ساخت، مجادلههای دور و درازی به راه انداخت .
بنابراین برخلاف آزمایش ذهنی EPR، آزمایش گربۀ داخل جعبه واقعاً رنگ و بوی پارادوکسی دارد؛ بدون قبول کردن واقعیت گربۀ مرده – زنده، ارتباط برقرار کردن با تفسیر کپنهاگن محض، غیرممکن است؛ که این موضوع ویگنر و جان ویلر را به این سمت برد که این احتمال را در نظر بگیرند که به دلیل نامتناهی بودن سلسلۀ علتها و تأثیرات، شاید واقعیت وجودی کل جهان صرفاً به این علت که توسط ناظری هوشمند مشاهده میشود، وجود داشته باشد؛ مهمترین پارادوکس از بین تمام احتمالاتی که در تئوری کوانتوم دیده میشود، محصول مستقیم آزمایش گربۀ شرودینگر است و حمله از جایی که ویلر آن را آزمایش انتخاب تأخیری مینامد، آغاز میشود .
یمکننا أن نقول: إن تجربة شرودنغر الذهنیة أبرزت غرابة میکانیک الکم التی عرفناها سابقاً، وإذا کان میکانیک الکم یمثل قوانین الواقع وأنه لا یوجد أی خلل ولو بسیط فی تفسیر کوبنهاغن، فتکون التجربة قد أبرزت غرابة الواقع والکون الذی نعیش فیه، فالنتیجة التی وصلنا لها حتى الآن أنه إذا کان انهیار دالة الموجة سببه المشاهد أو تسجیل الحدث الکمی من قبل الملاحظ کما فی تفسیر کوبنهاجن، فهذا یعنی أنه لولا وجود الإنسان أو الکائن الذکی لما کان هناک کون، فالکون یدین بوجوده لمشاهدتنا له؛ حیث إن الکون کله عبارة عن منظومة کمومیة لها دالة موجیة واحتمالات کثیرة وإنما هو موجود فقط عندما نشاهده وتنهار دالة الموجة ویتشخص فی الواقع، وهذه المسألة تعنی أننا نحن البشر أو لنقل الذکاء یمثل المحور الذی وجد من أجله الکون. (لولاک لما خلقت الأفلاک) حدیث قدسی.
شاید بتوانیم بگوییم آزمایش ذهنی شرودینگر از عجیب بودن مکانیک کوانتومی که ما پیشتر با آن آشنا بودهایم، پرده برداشت؛ حتی اگر مکانیک کوانتوم دربرگیرندۀ قوانین هستی باشد و از سوی دیگر هیچ خلل و خدشهای -ولو کوچک و ناچیز- به تفسیر کپنهاگن وارد نباشد، این آزمایش از شگفت بودن هستی و جهانی که در آن زندگی میکنیم حکایت دارد؛ نتیجهای که اکنون به آن رسیدهایم، این است که اگر ناظر یا ثبت رویداد کوانتومی از سوی ناظر، عامل فرو ریختن تابع موج باشد -همانطور که در تفسیر کپنهاگن چنین گفته میشود- به آن معناست که اگر انسان یا موجود هوشمند وجود نداشت، هستی به وجود نمیآمد ، و کیهان، وجود خود را مدیون این است که ما آن را مشاهده میکنیم؛ زیرا کیهان در کل، یک سیستم کوانتومی است که دارای تابع موج و احتمالات متعدد میباشد و فقط هنگامی موجودیت مییابد که ما آن را مورد مشاهدۀ خویش قرار دهیم و تابع موجش نیز فروپاشد و در واقعیت قابل تشخیص و مشاهده گردد؛ معنی این کلام آن است که ما افراد بشر -یا به عبارتی هوشمندی- اصل و اساسی هستیم که هستی به خاطر آن پدیدار گشته است . (اگر تو نبودی افلاک (هستی) را خلق نمیکردم) حدیث قدسی.
هنگامیکه از مکانیک کوانتوم سخن میگوییم، ما دربارۀ جهانی دیگر یا یک داستان علمی تخیلی صحبت نمیکنیم، بلکه دربارۀ بدنهایمان و دربارۀ هر چیزی که پیرامون ماست سخن میگوییم؛ بدن ما و چیزهای اطراف ما جملگی از ذرات کوانتومی تحت سیطرۀ قوانین مکانیک کوانتوم، که برای ادراکات کلاسیک ما عجیب هستند، تکوین یافتهاند؛ قوانین مکانیک کوانتوم در آزمایشها به اثبات رسیده، وسایلی بر اساس آن طراحی شدهاند و قوانینی هستند که بر کل جهان سیطره دارند.
مکانیک کوانتوم حول این محور میچرخد که واقعیت، همان چیزی است که ما با مشاهده ثبت میکنیم، یا بهعبارتدیگر واقعیت، هنگامی شخصیت و موجودیت واقعی مییابد که ما آن را مشاهده و نظاره کنیم؛ به دیگر سخن، این مشاهدات ماست که آن را جامۀ واقعیت میپوشاند و از دایرۀ احتمالات خارج میسازد؛ این مسئله برای ادراکات انسانی سادۀ ما در این جهان، بسیار غریب و غیرقابل دسترس میباشد، زیرا معنایش این است که ما با مشاهدۀ رخدادهای زمان گذشته، به آنها عینیت میدهیم و قطعاً این جمله در زندگی روزمرۀ ما قابل درک نیست، زیرا ما معتقدیم که دستکم زمان حال را میتوانیم مشاهده کنیم، ولی در سطح مشاهدات کیهانی قادریم تابش پسزمینۀ کیهانی را نیز رصد نماییم ، تابش پسزمینۀ کیهانی عبارت است از تابش فوتونهایی در دمای ٢/٧٣ کلوین که از انفجار بزرگ بر جای ماندهاند و قدمت این تابش به حدود ١٣/٧ میلیارد سال میرسد؛ یعنی ما نهتنها فقط گذشته را نظاره میکنیم، بلکه آغاز زمان در هستیمان را نیز مشاهده میکنیم؛ ما قادریم دورترین نقطه در محور زمان را شاهد باشیم.
آزمایش ذهنی انتخاب تأخیردار که جان ویلر مطرح کرده، مشابه آزمایش دو شکاف در یک صفحه است، با این تفاوت که این بار سامانهای برای تشخیص عبور فوتون یا الکترون (یا هر ذرۀ کوانتومی) از دو شکاف قرار میدهیم؛ ما این کار را نه با رصد دو شکاف، بلکه از طریق مشاهدۀ ذره پس از عبور از دو شکاف و بهوسیلۀ شناسایی عبور آن از یکی از این دو منفذ انجام میدهیم؛ به این صورت که با یک پوشش قطعهقطعه، لنز سامانه را میپوشانیم؛ این پوشش را مشابه پردۀ کرکرهای که جلوی پنجرهها کار میگذارند، میتوان باز و بسته کرد، به صورتی که اگر این مانع بسته شود، فوتون نمیتواند عبور کند و اگر باز شود، امکان عبورش فراهم میگردد و لذا میتوان عبور آن از یکی از دو شکاف را مشاهده نمود؛ حال اگر ذره را بتابانیم و مانع نیز باز باشد، ما در حالی آزمایش را انجام میدهیم که گویی دو شکاف را رصد میکنیم و میبینیم که ذره از یکی از این دو عبور میکند؛ ولی اگر مانع بسته باشد، این آزمایش مشابه آزمایش دو شکاف کلاسیک میشود و ذره به صفحه میخورد و ما نوعی از تداخل را شاهد خواهیم بود که گویی یک ذره در آنِ واحد از هر دو شکاف عبور کرده است؛ ولی فرض بگیریم که ما وضعیت پوششی را که بر روی لنز قرار دادهایم، مشخص ننمودهایم، تا زمانی که ذره از دو شکاف عبور کند آنگاه وضعیتش را معین بسازیم یعنی یا بازش کنیم و یا آن را ببندیم؛ در این حالت وضعیت ذره در گذشته یعنی به هنگام عبور از دو شکاف مشخص میشود (با توجه به تصمیمگیری آتی ما) که در این حالت یا ذرۀ خاص (تک ذره) از یکی از دو شکاف رد شده یا مجموعهای از اشباح ذرات یا دستهای از امواج از هر دو شکاف عبور کرده، یعنی تک ذره در یکآن از هر دو منفذ رد شده است .
وبعبارة أخرى: فنحن فی الحاضر قررنا باختیارنا ومشاهدتنا ما یکون علیه حال هذا الجسیم فی الماضی. بصورة أوضح: فإن لهذا الجسیم أکثر من ماضی أو أکثر من تاریخ، فهو یمکن أن یمر من أحد الشقین أو یمر منهما معاً، ونحن قررنا له أحد تواریخه وجعلناه واقعاً باختیارنا ومشاهدتنا له فی الحاضر.
وإذا کان الأمر کذلک، أی أن المشاهدة فی الحاضر تشخص أو تحدد أو تخلق الماضی ونحن نعلم أن الکون کله بما فیه نحن عبارة عن منظومة کمومیة، والکون بدأ بحدث کمومی، فیمکن أیضاً أن نقول: إننا نحن بمشاهدتنا ورصدنا لإشعاع الخلفیة الکونی خلقنا (شخّصنا أو حدّدنا) الانفجار العظیم وماضیاً أو تاریخاً محدداً للکون دون غیره من التواریخ العدیدة المحتملة للکون.
أو لنقل بوضوح: نحن بمشاهدتنا تسبّبنا بوجود تاریخ (ماضی) للکون صالح لتکون المادة والمجرات والذی یمکن أن نخلق ونوجد ونعیش فیه من بین عدة تواریخ للکون غیر صالحة لتکوُّن المادة والمجرات وظهورنا نحن فیها فی النهایة، أی أن وجودنا بحسب هذا التفسیر سیکون شرطاً لوجود الکون الذی نعیش فیه.
یمکن أن نفهم من هذا أننا البشر نمثل الهدف الرئیسی للوجود. «أتحسب أنک جرم صغیر وفیک انطوى العالم الأکبرُ وأنت الکتاب المبیـن الذی بـأحرفــه یظهر المضمـرُ».
بهعبارتدیگر: ما در حال حاضر با انتخاب و مشاهدۀ خود، وضعیت این ذره را در گذشته تعیین نمودهایم. به بیان روشنتر: این ذره دارای بیش از یک گذشته و بیش از یک تاریخ است؛ ذره ممکن است از یکی از دو شکاف یا از هر دو با هم بگذرد؛ این ما هستیم که یکی از گذشتههای ذره را مشخص نموده و با انتخاب و مشاهدۀ کنونی خود، آن را واقعیت حاضر ذره قرار دادهایم؛ اگر قضیه بر این منوال باشد، یعنی مشاهده در زمان حال، گذشته را تعیین یا خلق میکند؛ و از سوی دیگر، اگر بدانیم که کیهان جملگی -به همراه ما انسانها- عبارت است از یک سامانۀ کوانتومی، و کیهان خود در واقع با یک رویداد کوانتومی ایجاد شده است، میتوانیم اینگونه نظر دهیم که ما با مشاهدات و رصد تابش پسزمینۀ کیهانی، انفجار بزرگ را آفریده یا شکل دادهایم یا تعیین نمودهایم و همچنین گذشته یا تاریخی از بین تاریخهای متعدد محتمل را برای دنیا تعیین نمودهایم .
یا اگر واضحتر بخواهیم بگوییم: ما با مشاهدۀ خود، تاریخ گذشتۀ کیهان را رقم زده و به وجود آوردهایم؛ کیهانی که شایستۀ شکلگیری و تکوین ماده، کهکشانها و چیزی که این امکان را به ما میدهد که در آن خلق شویم و موجود باشیم و زندگی کنیم، از بین تاریخهای متعدد جهان که شایستگی شکلگیری ماده و کهکشانها و در نهایت ظهور ما در آن را ندارند؛ یعنی بر پایۀ این تفسیر، وجود ما شرطی است برای پیدایش کیهانی که در آن زندگی میکنیم .
بنابراین میتوان چنین فهمید که ما (بشر) هدف اصلی وجود هستیم .
«آیا گمان میکنی تو جسمی کوچک هستی؟! و حالآنکه جهان بزرگی در وجود تو نهفته است، درحالیکه تو همان کتاب روشنی [هستی] که با حروف آن، معانی پنهان آشکار میگردد.»[۲]
***
:لینکهای دریافت
[۱] آنچه در پرسش آمده در واقع شعری است منسوب به امام علی(ع) که عبارت کامل آن چنین است:
دَوَاؤُکَ فِیکَ وَ مَا تَشْعُرُ
وَ دَاؤُکَ مِنْکَ وَ مَا تَنْظُرُ
وَ تَحْسَبُ [تزعم] أَنَّکَ جِرْمٌ صَغِیرٌ
وَ فِیکَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَکْبَرُ
وَ أَنْتَ الْکِتَابُ الْمُبِینُ الَّذِی
بِأَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمُضْمَر
اى انسان، داروى تو در درونت وجود دارد در حالیکه تو نمیدانى و دردت هم از خودت میباشد اما نمیبینى.
آیا گمان میکنى که تو موجود کوچکى هستى در حالىکه دنیای بزرگی در تو نهفته است؟!
اى انسان، تو کتاب روشنى هستى که با حروفش هر پنهانى آشکار میشود. الکشکول (الشیخ البهائی) ، جلد : ۲ ، صفحه : ۲۴۵
[۲] مفضل بن عمر از حضرت صادق (ع) سوال نمود اگر صاحب الامر (در چنین شرایط سختی) ظهور کند چگونه او را بشناسیم؟ حضرت پاسخ دادند: «إِنِ ادَّعَى مُدَّعٍ فَاسْأَلُوهُ عَنْ تِلْکَ الْعَظَائِمِ الَّتِی یُجِیبُ فِیهَا مِثْلُهُ». «اگر ادّعاکنندهاى ادعا کرد (که من همان موعودم) از او آن مسائل بزرگ را که فقط کسى چون او مىتواند بدان پاسخ دهد بپرسید». الغیبة للنعمانی ؛ النص ؛ ص۱۷۳
ابو الجارود گوید: به امام باقر (ع) عرض کردم: هنگامى که قائم اهل بیت (یعنى امام حاضر) درگذشت، کسى که پس از او است به چه وسیله شناخته مىشود؟ فرمود: « قَالَ بِالْهُدَى وَ الْإِطْرَاقِ وَ إِقْرَارِ آلِ مُحَمَّدٍ لَهُ بِالْفَضْلِ وَ لَا یُسْأَلُ عَنْ شَیْءٍ بَیْنَ صَدَفَیْهَا إِلَّا أَجَابَ».«با راهنمائى و کم سخنى و وقار، و اقرار آل محمّد به برترى او، و از میان مشرق و مغرب چیزى از او پرسیده نمىشود مگر اینکه پاسخ مىگوید». الغیبة للنعمانی ؛ النص ؛ ص۲۴۲
حارث بن مغیره نصرى گوید: به امام صادق (ع) عرض کردم: امام با چه نشانهاى شناخته مىشود؟ فرمود: «قَالَ بِالسَّکِینَةِ وَ الْوَقَارِ قُلْتُ بِأَیِّ شَیْءٍ قَالَ وَ تَعْرِفُهُ بِالْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ بِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَیْهِ وَ لَا یَحْتَاجُ إِلَى أَحَدٍ وَ یَکُونُ عِنْدَهُ سِلَاحُ رَسُولِ اللَّهِ ص قُلْتُ یَکُونُ إِلَّا وَصِیّاً ابْنَ وَصِیٍّ قَالَ لَا یَکُونُ إِلَّا وَصِیّاً وَ ابْنَ وَصِیٍّ».«به آرامش و وقار، عرض کردم: و دیگر با چه؟ فرمود: نیز با حلال و حرام او را مىشناسى، و نیازمندى مردم به او، در صورتى که او خود به هیچ کس نیاز ندارد، همچنین سلاح پیامبر خدا (ص) نزد اوست عرض کردم: آیا ممکن است که کسى به جز وصىّ فرزند وصىّ امام باشد؟ فرمود: نمىشود، مگر جانشینى باشد و فرزند جانشینى». بحار الأنوار ؛ ج۲۵ ؛ ص۱۵۶
:مطالب مرتبط